تبليغاتX
افتو
افتو
اجتماعي-فرهنگي-زیست محیطی
قالب وبلاگ

هفته ی بزرگداشت معلم است و ناخودآگاه یاد آن پنج معلمی که در آن روز خاکستری 19 آذرماه سال نود در دو راهی میناب –بندر کرگان در حادثه ی رانندگی جان باختند، در ذهنم زنده می شود.حادثه ای که جامعه ی فرهنگیان هرمزگان را در بهت فرو برد.روزی که کودکان دبستان روستای کرگان چشم انتظار ماندند.انتظاری که پایانش بس تلخ و دردناک بود.دهان ها و چشمانشان مبهوت و حیران  باز ماند. و کتاب هایشان گشوده نگشت.کلاس هایشان سوت و کور ماند و آواز معلمی از آن ها به گوش نیامد.یاد آن پنج تن که یکجا جان باختند برای من که خود معلمی هستم و تجربه های آن ها را زیسته ام خاطره های دور را زنده کرد. من نیز چون آنان جاده های دور و دراز را در بامدادان برای رسیدن به کلاس درس پیموده ام ،روزگاری که وسایل آمد و شد چون امروز به وفور فراهم نبود،چه خطرها را به جان می خریدیم.تا به موقع برسر کلاس درس حاضر شویم.انتظارهای طولانی بر جاده به هنگام رفتن و بازگشتن.به امید آنکه راننده ای برای کسب معاش یا از سر لطف و یا آشنایی پیش پایت ترمز کند.هر وسیله ای هم بود تفاوتی نمی کرد.گاهی همسفر راننده ی تریلی می شدیم، ساعتی را در راه با تجربه ها و قصه ها و حکایت هایش همراه می شدیم.گاهی سوار بر ماشینی قراضه می شدیم که در تمام مسیر راه دود زده امان می کرد.گاهی نیز آتش باد داغ خردادماه، در پشت کامیونی جزغاله امان می کرد.یا به عکس در چله ی زمستان و در  سوز سرد صبحگاهی پشت وانتی مچاله می شدیم تا به مقصد برسیم.با همه ی این ها شنبه ها  برایمان نه تلخ که شیرین بود.برای دیدن دوباره ی بچه ها و همکاران هم خانه با شوق و اشتیاق از خواب برمی خاستیم .یاد آن پنج تن مرا به سال های دورتر برد.روزگاری که در منطقه ی سیاهو- روستای فورخورج معلمی می کردم.روزهایی که از شهرمان بازمی گشتم تا دوباره راهی محل کار شوم.صبح زود پس از 7ساعت سفر خود را به کمربندی بندرعباس می رساندم و در محلی که نامش را به یاد نمی آورم به انتظار آمدن اتوبوسی می ایستادم.خیلی از زنان و مردان با بقچه هایشان مترصد بودند که چون اتوبوس برسد به سوی آن هجوم آورند.بلیتی در کار نبود.هر کس زودتر می رسید جایی برای نشستن می یافت.بقیه باید چسبیده به هم در راهرو می ایستادند.اتوبوس می رفت و می رفت و می رفت ،آبادی ها و روستاهای زیادی را پشت سر می نهاد و آنگاه که مسافرانش اندک شده بودند در انتهای راه که روستای فورخورج بود، پیاده امان می کرد.آنگاه با تنی خسته و کوفته بر سر کلاس حاضر می شدم تا به بچه هایی که گرد فقر و محرومیت بر چهره اشان نشسته بود درس بدهم. الیاس و آزاد و شمشاد و ...با چهره های سیه چرده پشت نیمکت هایشان به انتظار نشسته بودند.در اتاقک هایی با دیوارهای بلوکی عریان که  می گفتند پیشتر پایگاه بسیج بوده است. بچه هایی که برخی اشان از روستاهایی دور دست تر با پای پیاده می آمدند. با پاپوش هایی که چیزی جز دمپایی های کهنه و زهوار دررفته اشان نبود، خود را با هر مشقتی به کلاس درس رسانده بودند.این بچه ها غذای ظهرشان را نیز در دستمالی بسته با خود می آوردند.از یادم نمی رود که روزی یکی از این بچه ها اجازه گرفت تا ظهر را به خانه برگردد چرا که گاو غذایش را خورده بود و تن نحیف و رنجورش طاقت گرسنگی را نداشت.محل اتراق ما اتاقی بود از آن بیوه زنی به نام  مش خدیجه که خود با چند بچه ی خردسال و مدرسه ای در جوار ما در اتاقی دیگر زندگی می کرد.این دو اتاق با یک کپر و حیاطی که قوطی ها محدوده ی آن را تعیین می کرد همه ی سرمایه ی مش خدیجه بود.اتاقکی که هم آشپزخانه و هم محل نشستن و خوابیدنشان بود.مش خدیجه اگر هیچ نداشت اما مهربان زنی بود و محبت و بخشندگی اش را از ما دریغ نمی کرد.به همت او بود که در شب های بی برقی فانوس نفتی خانه امان  می سوخت و در سوسویش اموراتمان می گذشت.و در روزهای بی آبی راه پرسنگلاخ چشمه را می پیمود تا لباس ما و بچه هایش را بشوید و بیاورد.

وقتی به شهر و دیار خودمان بازمی گشتم و این قصه ها و حکایت ها را برای زنده یاد مادر باز می گفتم.قلب نازنینش می رنجیید و به هنگام بازگشت دستانش به کار می شد و سوغاتی را فراهم می کرد، از پارچه و دمپایی زنانه و خوردنی هایی شامل کلوچه های خانگی و خرما و ارده و به دستم روانه می کرد تا برایشان ببرم.با وجود آن  نداری ها و محرومیت و سختی های محل کار ،به یاد دارم که هر بار با شوق و اشتیاق راهی آن دیار می شدم.

اکنون بیست سال آزگار از آن روزها می گذرد و من که احساس می کنم که دیگر جزیی از تاریخ گشته ام و به آن تجربه ها می نگرم ،یقین دارم که آن پنج تن در بامداد 19 آذرماه به عشق و شوقی که در دلشان بوده است راهی کلاس درسشان در روستای کرگان بوده اند.  اگر چه جان باختند در این راه اما عشق درونشان نمرده است.چرا که حافظ که آموزگار عشق و شیدایی در تاریخ فرهنگ ماست، آموخته است به ما "که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق      ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما" اگر در تاریخ بشر تمدنی ساخته شده و فرهنگی پرورده شده و اعتلا یافته است همه وامدار این عشق بوده است.عشق به آموختن و آموزاندن.در این هفته که با نام بزرگداشت معلمش خوانده اند،یاد آن پنج تن را زنده نگه می داریم و عشق درونشان را ارج می نهیم .

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ سالم توكلي ] [ ]

در برنامه ای که از بی بی سی فارسی پخش شد مخاطبان این رسانه از بین شش شخصیت تاریخی ایرانی شامل زرتشت،کوروش،فردوسی،حافظ،مصدق و ابن سینا،کوروش را به عنوان چهره ی برتر تاریخ ایران انتخاب کردند.به راستی چرا کوروش انتخاب می شود.؟چرا در نظر اکثر ایرانی ها کوروش این همه بزرگ و  بی عیب و نقص و مقدس است؟چرا همین نظرمثلا در مورد حافظ و ابن سینا و فردوسی و مصدق وجود ندارد.مصدق از چهره های بحث برانگیز تاریخ معاصر است.تا دلتان بخواهد از همه سو مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.کتاب های زیادی از زوایای مختلف زندگی و مبارزه و سیاست های دکتر مصدق را پیش و پس از نخست وزیری مورد کاوش و بررسی قرار داده است.از فردوسی و حافظ هم دو اثر مکتوب بزرگ بر جای مانده که شاید در خانه ی اکثر ایرانی ها یافت شود.فردوسی احیاگر زبان فارسی شناخته شده است.شعر های حافظ هم همه به خوبی می دانیم که چه نفوذ عمیقی در فرهنگ عامیانه و دانشگاهی و کتب درسی و موسیقی ما داشته است.کتاب هایی نیز در نقد آن نوشته شده است و هر کس از ظن خود با او یار شده است.ابن سینا هم که همه نیک می دانیم که به عنوان یک پزشک،منجم و فیلسوف در تاریخ ما شناخته شده است.برخی از کتاب هایش همچون شفا و قانون به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده است.اما از میان این همه فیلسوف و پزشک و سیاست مدار و شاعر  و متفکر فرهنگ ساز و تاثیر گذار بر ادب و علم و فلسفه و اندیشه ی سیاسی  ما کوروش را برجسته تر از دیگران می یابیم.کوروشی که از ما بسیار دور است.. جز لوحی و سخنانی کوتاه از او چیزی به جا نمانده است.به کوروش که می رسیم هیچ بحثی در نمی گیرد یک شخصیت پاک و نیک و عادل و مقدس در دل تارخ ما نه جز جز سیاست و زندگی او را می دانیم که پیرامون آن بحث کنیم و به چالش بکشیم  و نه اثر مکتوبی و کتابی از او به جا مانده تا اندیشه هایش را بهتر بشناسیم.راهی نداریم جز آنکه به احترام کلاهمان را برداریم و بر روح پاکش درود بفرستیم.

خاتمی را در نظر بگیرید.ریز ریز گفتار و عملکردش زیر ذربین ناقدان است و مورد تندترین نقدها از همه سو قرار می گیرد.آیا چنین امکانی در زمانه ی کوروش وجود داشته است.در مورد حافظ و فردوسی هم آثار مکتوب به جای مانده از ان ها مورد نقد قرار گرفته است.برخی ممکن است اشعار و اندیشه های عارفانه و عاشقانه ی حافظ بیشتر بر دلشان بنشیند و برخی ممکن است شیفته ی کلام حماسی فردوسی باشند.در مورد ابن سینا هم که زبانش، زبان علم و منطق و استدلال است که ما اصولا کمتر حال و حوصله ی پرداختن به آن را داریم.

چند سال پیش گویا تلویزیون جهانی بی بی سی همین کار را در مورد انتخاب شخصیت برتر تاریخ انگلیس انجام داد.انگلیسی ها چرچیل را برگزیدند. اما ما رفتیم آن دورهای دور از پس غبارهای تاریخ درازمان،کهن ترین شخصیت یعنی کوروش را برگزیدیم.آیا آنگونه نیست که آن استاد فرزانه گفت: هر چه دورتر تقدسش بیشتر.
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 18:17 ] [ سالم توكلي ] [ ]
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 10:2 ] [ سالم توكلي ] [ ]
 گروه کوه پیمایی  از بندر جوادالاعمه تا پارک ساحلی اقدام به جمع آوری زباله ها کرد.با وجود نامساعد بودن و طوفانی بودن هوا بیست نفر از اعضای گروه عصر روز یکشنبه ۲۸ اسفند با مینی بوس شهرداری عازم ساحل شدند و تا غروب آشغال ها را جمع آوری کردند.
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 9:15 ] [ سالم توكلي ] [ ]
نکته ی نخست

غوغای انتخابات فرو خفته است.پاره ای از دوستان بزرگوار که از نخبگان جامعه ی ما بودند(که من خود بارها و بارها همنشینشان بوده ام و از هم سخنی اشان بهره ها برده ام) با شور و شوقی وافر وارد انتخابات شدند.شخصیت و سرمایه ی اجتماعی خود را صرف تبلیغ برای کاندیدایی خاص و از دید خودشان بومی کردند.که تا شاید اینبار اقبالی یابند و نماینده ی سه شهرستان از دیارشان باشد.در چند ماه گذشته آنها سخت در تکاپو بودند.از هیچ کوششی فروگذار نکردند.همه ی توان خود را به کار بستند.در بسیاریشان اعتقاد و صداقت یافتم.هر چند که برخی نیز اذعان می کردند که از سر مصلحت ها و رودرواسی ها و معذورات اخلاقی وارد این گود شده اند.اما آنان نیز چون وارد شدند هیچ کم نگذاشتند.چندی پیش از انتخابات ندا دادم که در این غوغا منافع ملی را از یاد نبرید.وظیفه ی اصلی یک نماینده را به یاد آوردم  و گفتم که رای و نظر آنها در سیاست های کلان مملکتی بی تاثیر نیست.و همه چیز به دیار و زادو بوم کوچک ما خلاصه نمی شود.همچنان هم بر این باورم وبا همه ی علاقه ای که به زادگاه خود دارم و در حد وسع در راه اعتلایش خواهم کوشید، در این گونه مواقع منافع ملی را برتر از منفعت های خرد منطقه ای(اگر وجود داشته باشد) می پندارم.

باری این غوغای انتخابات اکنون فرو نشسته است. دوستان ما ناکام شدند و به مقصد خود نائل نیامدند.همچون دو دوره ای دیگر که باز تلاش شد کاندیدایی بومی راهی مجلس شود.این سومین باری است که می آزماییم و حاصلی به بار نمی آوریم.هزار امید می کاریم در دل جماعتی که یکباره به یاس می گراید و حاصلی جز پژمردگی ندارد.

اکنون به این دوستان، چه به چشم این نگاه کنیم که با شوق و ذوق و برای اعتلای دیار و تحول در منطقه اشان وارد میدان شدند و چه به این چشم بنگریم که بر اساس تغییر مشی سیاسی اشان عمل کرده اند،انتظار می رود که راهشان را ادامه دهند و پیگیر مطالبات و امیدها و آرمان هایشان باشند و همه چیز را منحصر به چند روزه ی انتخابات نکنند.خیلی خوب است که در یک فضای فسرده  عده ای در میانسالی با چنین انرژی وارد میدان شوند و دیگران را نیز به تحرک وادارند.اگر این همه انرژی در طول چهار سال تکثیر شود برای اعتلای منطقه کفایت می کند.نگویید چون همه جا چنین است ما هم چنین کرده ایم.بکاوید و بجویید که کجا چنین نیست و همان را الگو بگیرید.شنیده ام که گفته اند که ما توانستیم یک وحدتی بین گرایش ها و گروه های متنوع مردم به وجود بیاوریم.اصولا نفس انتخابات برای نشان دادن وحدت نیست .انتخابات محل بروز سلیقه ها و افکار متفاوت و متکثر است.اگر هم متاثراز این فضا جمعی گرد هم آمده اند و چندی با هم بوده اند و این سو و آن سو رفته اند ،نمی تواند چیز پایداری باشد.اگر شما توانستید در یک فضای غیر هیجانی و آرام تشکلی را برای پیگیری خواسته ها و تحقق اهدافتان  به وجود آورید ،آنگاه می توان پذیرفت که کاری در خور تحسین صورت گرفته است.

 

نکته ی دوم

در فضاهای هیجانی و احساسی درصد اشتباهات افراد بالا می رود.روزهای واپسین انتخابات چنین روزهایی است.بر بزرگان و انسان های مسئول جامعه ی ماست که در چنین روزهای حساسی خویشتنداری کنند ،از تند روی بپرهیزند و حد و حدود و حریم شخصیتی دیگران را نگه دارند.تا الگوی عوام الناس باشند.از سوی دیگر اگر کسانی با اکثریتی همراه نشدند را متهم به کج روی و خیانت نکنیم.ما با این رویکرد و ادبیات به جایی نمی رسیم.نباید فضای تخریب شخصیت و اتهام زدن از هر دو سو باب شود. بر ماست که منصفانه عملکرد افراد را  در همه ی زمانه ها خوب ورانداز کنیم و به خاطر یک تندروی همه ی گذشته و عملکرد او را زیر سوال نبریم.در چنین مواقعی شرط تقوی نیز این است که همیشه به گذشته ی فرد رجوع کنیم و بهانه ای بیابیم که او را مبری از اتهامات بدانیم.وزن تاثیرات مثبت و منفی شخص را در خلوت خود بسنجیم،تا بدانیم که کدام کفه سنگین تر است.انتخابات تنها اتفاق جامعه ی ما نیست .در جامعه همواره حوادثی اتفاق می افتد.مشکلاتی بروز می کند که برای چاره جویی و حل آن ها نیاز به مشارکت،همراهی و همفکری همه ی شخصیت ها و نخبگان و فعالان اجتماعی داریم.نخبه کشی نباید که آیین ما شود.سرمایه های اجتماعی امان را نباید از سر عصبیت در این هنگامه ها بسوزانیم.مبادا که در مواقع دشوار احساس خلاء کنیم و کسی را در اطراف خود نیابیم.

پیش از انتخابات مقاله ای نگاشتم و لزوم توجه به منافع ملی را  به یاد آوردم .چرا که پنداشتم جزیی از سرنوشت ما ایرانیان به همین انتخاب های کوچکمان باز می گردد.و اکنون که التهاب انتخابات فرو نشسته است، لزوم همگرایی در جامعه ی کوچکمان را به یاد می آورم.کار من همین است.راهی دیگر نمی دانم .هر بار به اقتضای زمانه میرزایی می کنم و نقدی می نگارم.از هر جایی تصویری می بینم،از هر کس سخنی می شنوم و درهر رسانه ای نکته ای می خوانم.اینها در ذهنم چند روز می چرخد و می چرخد،تا آنکه چون پازل هایی در صفحه ای سفید جای خود رامی یابند.نکته هایی که شاید اگر به بیان آیند تند و تیز ترند ،اما چون بر کاغذ جاری می شوند رام می شوند و از تندی اشان کاسته می شود.آرزو دارم که دیگرانی هم باشند که افکار و اندیشه هایشان را بنگارند تا مجال نقد اندیشیده و مکتوب فراهم آید.

 

 

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 22:21 ] [ سالم توكلي ] [ ]
مقاله ی زیر نوشته ی ادهم ابراهیم پور است که بر اساس مستنداتی معتقد است گاوبندی در اصل گابندی بوده است.

 


نامهای یک منطقه بر حسب زمان و با توجه به زبان مردم بومی و کهن آن ناحیه ، کاربرد و نوع فعالیت منطقه ای ، اقلیم ، ، عقاید و نوع حکومت ها می باشد . از این رو بدون آگاهی از نامهای مختلف و همچنین سیر تحول واژگانی آن نواحی ، شناخت دقیق تاریخی و اجتماعی آن نواحی ممکن نمی باشد .
در خصوص نام گاوبندی و دلیل نامگذاری آن نظریات متفاوتی ارائه شده :
1. اول آنکه عده ای معتقدند مهمترین شغل مردم منطقه یعنی کشاورزی در قدیم با گاو چاه بوده و این ناحیه که در آن گاو ها را در گاو چاه می بستند را گاوبندی می گویند .
این استدلال نمی تواند صحیح باشد چرا که مردم در زبان محلی به کلمه گاو میگویند " گو " و همچنین گویند " گوگل " یعنی گله گاو

2. گویند در لغت دو نفر گاوبندی کرده اند منظور آنکه قراردای بین مالک و زارع جهت کشت در آن زمین منعقد کرده اندبند و بست کردن ، موافقت میان دو یا چند نفر برای انجام عملی (معمولاً ناروا)، زد و بند


3. بعضی گویند در اصل گودبندی بوده : به معنای اراضی گود .و این نامگذاری را به جهت آن می دانند که این سرزمین در مقایسه با سرزمینهای شمالی مانند بیخه پال و اشکنان در مکانی با ارتفاعی بسیار پایینتر قرار دارد .

4. و آنکه کارشناسانی معتقدند تلفظ گابندی درست است ، البته از اولین مکتوبات مستدل پیرامون کلمه گابندی متعلق به دانشمند خلیج فارس شناس دکتر احمد اقتداری میباشد .ایشان تذکر یکی از مطلعان و تحصیل کردگان محلی آقای علی رئیسی را مرجع قرارداده و می نویسد در گویش مردم قدیم گابندی واژه گابندی درست است نه گاوبندی و این کلمه را با لغات پهلوی باستان مرتبط دانسته و آورده است که گابندی یعنی محل و منطقه نیایش مذهبی گاهان . ( لارستان کهن و فرهنگ لارستانی – 1370 هجری خورشیدی – احمد اقتداری )
استاد اقتداری در ادامه چنین می نگارد : معلوم نیست چرا فرهنگ جغرافیایی و ستاد ارتش و اداره انتشارات کل آمار در کتاب راهنمای کشور گوبندی را گاوبندی ثبت کرده است . تصور می رود افزودن " واو " برای تقلید از زبان فارسی بوده که به گو گاو گفته می شود .


علاوه بر آنکه ساکنان اصلی اشمی زبان ( گویشی از اچمی ) منطقه گاوبندی، از واژه گابندی استفاده می کنند ، قوم هایی که در زمانهای دور از این منطقه به دیگر مناطق مانند عربستان و کویت مهاجرت کرده اند با نام " القابندی " یا بعضی از اعراب " الکابندی " شهرت دارند . که برگردان این واژه به فارسی گابندی میباشد و این هم بدون ذکر " واو "می باشد . در حدود چهار سال پیش ترجمه های بخشی از کتاب دلیل الخلیج ( نوشته ج . ج لوریمر به سال 1864 میلادی ) از یکی از فعالان منطقه عسلویه آقای ابراهیم دریانورد دریافت کردم و در این کتاب کلمه گابندی درج و ثبت شده بود علاوه بر آن در آخرین اسناد به جا مانده نام گابندی یا به عربی امروز قابندی که در عربی کهن کابندی می نامیدند ثبت شده است چنانچه در متن وصیتنامه ملا عبدالعزبز بن محمد شریف ( مشهور به عبدالعزیز نائب که مدت یک سال نائب الحکومه خان بستک در گابندی بوده ) در قسمت وقفنامه مربوط به مسجد احمد حسن خاجه ( خواجه ) مربوط به سال 1252 هجری قمری ، واژه قابندی و کابندی که ( یعنی معرب شده گابندی ) یعنی بدون ذکر " واو " ثبت شده است . .
پس به صراحت می توان نتیجه گرفت که در اصل صورت « گابندی » صحیح است .
در اصل واژه " گابندی " به معنای " اولین ناحیه " می باشد که در آن واژه " گا " به معنای ابتدا و اولین بوده و واژه " بند " هم بمعنای منطقه و ناحیه می باشد و حرف " ی " نشانه چیز کوچکتر از اصل ( کل ناحیه گابند ) بوده ، کاربرد " ی " در زبان محلی به گونه ای است که در نامگذاری فرزندان برای مثال اگر فرزندشان را به نام پدر بزرگش بخواهند نامگذاری کنند و اگر فرد بزرگتر ( پدر بزرگ ) زنده باشد جهت تمایز به آخر اسم فرزند " ی " اضافه می کنند : مثلا" می گویند احمدی به معنای احمد کوچکتر است . از این رو در کل به مرکز ناحیه گابند گویند گابندی. متذکر می شوم که در دوران ساسانی ( قبل از تسلط اعراب مسلمان ) هر بلوک نامی جدا از مرکز آن منطقه داشت برای مثال اگر امروزه می گویند پارسیان مشخص نیست که این نام مربوط به مرکزشهر مرکز شهرستان یا مربوط به "دهستان مرکزی پارسیان"و یا آنکه منظور بخش مرکزی پارسیان است یا آنکه منظور شهرستان پارسیان است ولی متاسفانه پس از دوران ساسانی حاکمان بسیاری از مناطق به تصور آنکه این نامها بی جهت متفاوتند ، همه را یکی کردند یا نام کل را به جز اختصاص دادند و یا بالعکس .
به عقیده مردمان کهن این مناطق ناحیه گابندی به دلیل وجود منابع آب شیرین و خاک حاصلخیز و همچنین جایگاه ارتباطی زمینی و دریایی آن ، یکی از مناطق یکجانشینی در سرزمینهای مرکزی شمال خلیج فارس می باشد .
بلوک مرتبط با ناحیه گابند به مرکزیت قصبه گابندی عبارتند از : ناحیه نابند به مرکزیت میمند ( میمند در حوالی روستای بساتین امروز است ) ، پسبند به مرکزیت کل بوده است .
بدین ترتیب گابند به معنای اولین ناحیه ، نابند به معنای دومین منطقه و پسبند به معنای منطقه پشتی می باشد .کلمه " گا " در نامگذاریهای گوناگون محلی کاربرد دارد برای نمونه به شمالی ترین ناحیه گابندی میگویند ، یا آنکه کلمه گادم : یعنی ابتدای دم ، ابتدای دنباله .
و یا آنکه به شمالی ترین ناحیه دشت گابندی ( ابتدای دشت گابندی ) گویند " گا " یعنی ابتدا .
و یا آنکه کوه ناحیه پسبند را گویند "گابست " به معنای اولین دیوار . یا آنکه صبح گا به معنای اول صبح به کار می رود.
بلوک پسبند در گذشته به مرکزیت کل یا کال مشتمل بر مناطقی چون بستک ، پال و اشکنان ، خور لار و اوز بوده ،منطقه پسبند از قدمت بسیار بالایی برخوردار است ، چنانچه وجود سنگ نگاریهای هشت هزار ساله دهتل بستک خود موید و مصداق این امر می باشد . شاید بتوان نواحی سه گانه ( پسبند ، گابند ، نابند ) را با حدود جهانگیریه قدیم به مرکزیت بستک یکی دانست ، چرا که جهانگیریه مشتمل بر مناطق زیر بوده : بیخه پال و اشکنان ، گوده ، کهورستان ، صحرای باغ و عمادهده ، بیرم ، بیخه جات تابعه ، تراکمه جات ، وراوی ، زنگنه ، علامردشت ، پومستان ( فومستان ) تمیمی و مالکی ، حرمی و بندر عسلویه ،بچیر و هشنیز .ارتباطات بین این نواحی به حدی بوده که ظابطی تمام آنها از طرف خوانین مرکز جهانگیریه ( بستک ) تعیین می شد ، چنانچه در تاریخ جهانگیریه ( تالیف محمد اعظم خان بنی عباسی و به کوشش مرحوم خواجه عباس انجم روز ، ص 131 ، چاپ 1339 خورشیدی ) آمده است که در ابتدای سلطنت زندیه در ایران به سال 1169 هجری قمری شیخ محمد خان بستکی ظابطان هر یک از مناطق جهانگیریه مشخص و از جمله این نواحی به دو ناحیه زیر اشاره کرده است :
1 ضابطی منطقه پومستان ( فومستان ) و توابع گابندی را به رئیس محمد صالح و روسای فومستان
2.ضابطی دهستان مالکی و تمیمی را به مشایخ بنی مالک و بنی تمیم و آل حرم .
ناحیه گابندی در اصل مشتمل بر سه منطقه برکان ( یا برکه دوکان ) به مرکزیت قصر کنار ، بردستون ( بردستان ) به مرکزیت بردول ، پیمستون ( پیمستان ) به مرکزیت پیمِستُو بوده است . متذکر شوم بعد از ورود اسلام سه منطقه مذکور در پی استقرار اعراب مسلمان در بعد از اسلام ناحیه مرکزی پومستان ( یا به عربی فومستان ) و بر مرکز آن منطقه یعنی پیمستو هر دو را پومستان خواندند .
علاوه بر این هنوز آثارقلاعی مربوط به دوران باستان و اولیه تاریخ در هر یک از مناطق جهانگیریه بنام قلاع پرگان ( پرگو ) موجود است و اینها خود نشان دهنده ارتباطات نزدیک این مناطق در ادوار مختلف تاریخ می باشد .بنا به روایت های سینه به سینه اولین سازندگان این بناها همان اولین اقوام یکجانشین شده بنام گورها می باشند که نمادشان را ، همیشه بر بالاترین نقطه هر بنای ساخته شده قرار می دادند ، هنوز نمادهایی از گور به تقلید گذشته بر بالای آب انبارها یا بر چهار گوش بام خانه ها به نماد زایش و پایداری قرار می دهند ، این نماد شبیه آلت نرینگی انسان ( دول ) می باشد . در شمال گابندی در پایه کوه هفت چاه دره ای بنام بردول ( برددول ) وجود دارد . که نام آن از از سنگی عظیم و دول مانند که در میان دو کوه قرار دارد گرفته شده . واز این رو این دره را برد دول به معنای دول سنگی نامید ند . در بالای دول سنگی آب انبار کوچکی وجود دارد .در مجاورت تنگ بردول دره ای بنام تنگ گوری وجود دارد که آثار ساروج مردمان کهن بر آن باقیست البته روستایی نیز به همین نام در مجاورت تنگ بردول وجود داشته است . در فرهنگ هندوان ، " گور " نام یکی از خدایان زمین و مربوط به حاصلخیزی و باروری میباشد. ( کتاب اساطیر هند ص 23 ) که خود خواستگاه مشترک خدایان این منطقه با خدایان هندوستان را می رساند ، آیین گور در اصل شاخه ای از ادیان اقوام دراویدی بوده ، اقوام دراویدی مردمی کشاورز بودند و خدایانی را نیایش میکردند که به گونه ای با باروری و حاصلخیزی پیوند داشته است .
مهمترین عنصری که در این آیین مورد توجه قرار می گرفت ، نیایش آلت نرینگی بود ( ورونیکا ایونس ، اساطیر هند ، صفحه 13 ، چاپ 1373 ) که شاید برد دول ( دول سنگی) در این تنگه بزرگترین خدای آنان بوده باشد . به نوشته بسیاری از تاریخ نگاران رابطه بین مردم ایران و هندوستان به پیش از ورود اقوام غیر بومی آریایی ها به فلات ایران وهندوستان می رسد . از قدیمیترین و پرنفوذترین اقوام شناخته شده در حوزه شمال خلیج فارس دراویدیها بوده اند . دراویدیها از مردمان کهن ساکن هندوستان می باشند که پیش از ورود تیره های اریایی در آن سکونت داشته اند . امروزه دراویدی به گروهی از ساکنان هند جنوبی و کرانه های دریای مکران ( عمان ) و جزایر و سواحل خلیج پارس اطلاق می شود که بخشی از اهالی این سرزمینها را تشکیل می دهند . ( مصائب غلامحسین ، دایره المعارف فارسی ، جلد اول ، ص 965 ) و( افشار سیستانی ، ایرج ، جغرافیای تاریخی دریای پارس ، جلد اول ص 965 ) 1373. ویل دورانت اشاره به آن دارد که دراویدیها حداقل هزار سال پیش از ورود آریاییها به هندوستان وارد شدند و آنان را از نظر نزادی ، با پوست های قهوه ای و سرهای دراز معرفی میکند. .نوع نامگذاری این مناطق ( گابند ، نابند ) اشاره به ورود اولین اقوام از خاور به باختر داردو می بایست چنین اقوامی از سرزمین های خاوری ( هندوستان ) آمده باشند .


.
Daravidi : از قدیمیترین مردمان یکجانشین شده و کشاورز سرزمینهای پیرامون خلیج فارس
Kal: کل یا کال مرکز منطقه پسبند
Govr :از ادیان اولیه مردمان یکجانشین شده که خدای باروری و حاصلخیزی داشتند
Gogal : گله گاو
Sobhe ga : صبح زود
Gabandi : نگارش و تلفظ نام کهن شهر پارسیان در نزد ساکنان اصلی و اشمی زبان

مراجع :
دلیل الخلیج ( راهنمای خلیج فارس ) نوشته ج . ج لوریمر به سال 1864 میلادی
وقفنامه مرحوم عبدالعزیز نایب بن محمد شریف ، سال 1353 ، از اسناد موجود نزد نوادگان ایشان : خانواده شریف پور و آل کنگانی
لارستان کهن و فرهنگ لارستانی – 1370 هجری خورشیدی – احمد اقتداری
مصائب غلامحسین ، دایره المعارف فارسی ، جلد اول ، ص 965
افشار سیستانی ، ایرج ، جغرافیای تاریخی دریای پارس ، جلد اول ص 965-
ورونیکا ایونس ، اساطیر هند ، صفحه 13 ، چاپ 1373

 

-نظرات وارده در مقاله لزوما دیدگاه مدیر افتو نیست.


 

                                 

 

 

[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 8:37 ] [ سالم توكلي ] [ ]

                نوشته ی زیر درد دلی است از  عبدالسلام سلیمی پوربا همشهریانش که در سایتشان جهان وطن آمده است.از آنجا که در نظر افتو پرداختن به مسائل زیست محیطی در هر جای کره ی خاکی از اوجب واجبات است این مطلب را برای درج در این وبلاگ مفید یافتم.

 ازخانه‌ی پدری خبر و تصویری به دستم رسید که نشان می‌دهد متاسفانه یکی از همولایتی‌ها کفتاری را به هلاکت رسانده است. چه زیباست این زبان بسته‌ی چهره در خاک کشیده! از گونه‌ای نادر که بودنش در هر منطقه، غنیمت و باعث افتخار است. پشمالوی سفید با خطوط سیاه بر ساق‌ها. یادمان رفته بود که در دیار عزیزمان نسل چنین حیواناتی برجای مانده است. به بودنش افتخار می‌کنم. ایکاش همشهری عزیزمان به‌جای کشتن، در دامش می‌انداخت تا از دیدنش لذت می‌بردیم و سپس به مرکز حفاظت از محیط زیست تحویل می‌دادیم و به اسم بوچیر ثبتش می‌کردیم. و اکنون به جای سرزنش و انتقاد، از او قدردانی می‌نمودیم.

مادرم ضرب‌المثلی دارد که می‌گوید گرگ قیمت اسب را نمی‌داند که آن‌ را می‌درد. چه کسی این برادر ما را از ارزش طبیعت و حیات وحش آگاه نموده است تا به طرفةالعینی حیوان بیچاره را آماج سرب گداخته ننماید. کشاورز افغانی چه باکش از حیات سبز تا به‌جای نوازش و وجین کردن علف‌های میان حاصل، با سموم مهلک تخم حیات را از زمین برنکند.

لابد دیده‌اید که زمین‌های زراعی چندسال زیر کشت  

رفته را اگر به سالی ناکاشته رها شوند و باران هم باریده باشد اثری از آن رویش سابق دیگر دیده نمی‌شود. کو خندل و خیرو و خپه و گل‌لاله و گل‌کبک و نونکی و غیره؟! ترسم از این که آیندگان فقط اسمی از این گیاهان بشنوند. کاش لااقل همت تاریخ‌نگاری را داشتیم و گرنه از نظام آموزشی‌ بعید است که ما را به جغرافیا و تاریخ زادگاهمان آشنا نماید. گرجه‌کاران میلیونرشده از برکت آب و خاک غنی، پروای نوک گنجشکان نمودند و کور و کنارها، آشیانه بجیر و کیهت و کموتر و بلبل را بر زمین افکندند. نخلستان‌های انبوه یکی پس از دیگری فنا شدند و فضای ده از نسیم دلنواز شبانگاهی و وقت سحر محروم گشت. این از زراعت ما.

شبانان و شکارچیان به چه کار شدند؟ اتفاق اخیر مرا به یاد شنیده‌ها و دیده‌های بسیاری انداخت. پدر خدابیامرزم چه با آب‌وتاب تعریف می‌کرد سربه‌نیست کردن تعداد زیادی گرگ توسط اهالی در بیشه‌زارهای اطراف آبادی آبادمان. راستی بیشه‌ای برجای مانده است؟ به چه جرمی؟ به جرم دریدن چند عدد گوسفند! حیوان وحشی و جرم؟! خداوند خالق، حق هستی را به آن عطا نموده و بقایش در شکار است. چه می‌داند که گوسفند از آن کیست که پروایش باشد. انسان عاقل و بالغ را به جرم قتل غیرعمد مجازات مرگ نمی‌کنند، حیوان را مجرم می‌دانیم؟ جل الخالق!

قصه شکار اشکال (بزکوهی) در کوه‌های بوچیر نقل عام و خاص است و بی‌نیاز از مثال و تفصیل. به سالی پس از انقلاب به چشم خویش دیدم که چندین بار الاغ و بر هرکدام چند لاشه شکار کوه وارد سرایی نمودند تا در عروسی برای میهمانان بپزند. هنوز هستند همشهریانی که از این راه ارتزاق می‌کنند. گوشت شکار را خوردید، پلنگ طلایی خال‌خالی بی‌نظیر چه تقصیری داشت که به ضرب گلوله از پای درآوردید؟ چه افتخاری داشت که پوست زیبایش پر از کاه نمودید و بر بام خود افراشتید. به که می‌گویم این حرف‌ها را!

خطابم با زارع و دامدار و میرشکار خسته و منزوی نیست. با شما خواهر و برادر همشهری هستم که با کتاب و تلویزیون و اینترنت و ماهواره سر و کار دارید. من و شما که فرهنگ‌سازان جامعه هستیم. حفظ ارزش‌ها و مسئولیت خوب و بد اجتماع بر عهده ماست.

من و شمایی که فقط و فقط برای تفریح و وقت‌گذرانی با شکم‌های سیر از مرغ بریانی و برنج بسمتی به چاشنی اسید فرونشسته، کبک‌های تشنه‌ را در کنار بنگرها و چشمه‌ها در دره‌های لورو، تاتی، بوالحربی، تلکرون نقش بر زمین کرده و به سیخشان کشیدیم. آموخته‌ایم مفهوم صحیح "کلوا واشربوا و لاتسرفوا" را؟ حتما دیده‌اید که درندگان تا زمانی که سیراند به شکار نمی‌پردازند.

متولیان مدرسه و مکتب به ما نگفته‌اند: زینهار! که نه گربه، کثیف است و نه روباه پیر، نحس و نه زوزه‌هایش بدشگون.

از کلام‌الله آموخته‌ایم: « و من الناس من يعجبك قوله فى الحياه الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد». خداوند متعال در آیه فوق یکی از صفات دشمنان ما را سعی آنان در فساد در زمین و نابودی گیاهان و حیوانان معرفی می‌کند.

جایی دیگر نیز گفته‌ام و نوشته‌ام که بشر هزاران سال است که آموخته در ازای برداشت بکارد و به خوردن از طبیعت اکتفا ننماید. با ذبح مرغیزه و  حیوانی، تخمی را بارور نماید تا نسل برقرار بماند. به صید دریا قانع نشدند و پرورش ماهی و میگو آموختند.

ما چه؟ در قبال کشتن و نوش‌ جان کردن این همه حیوان کوه، یک تک قلاده را زنده نگه داشتیم و پرورش دادیم؟ یک کبوتر کوهی و کبک و کیهت پرورش داده‌ایم؟ سهم خود از طبیعت گرفتیم. نشان ما در طبیعت چه بود؟ بر آن چیزی افزودیم؟

جا دارد مطلب خود را با نقل جملاتی از استاد مسعود بهنود زینت بخشم. « بهار آدمیان زمانی رسید که به گوش جان شنیدند که در این زندگانی اگر بهشتی هست در مدارای با یکدیگرست و در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است. و دانستند نه با خانواده و همزبان که با همه باید مدارا کرد، و از جانداران نه فقط اسب و شتر و باربران که باید قدر مورو یوز و نهنگ هم دانست. و دانستند با درخت، کوه، کویر و دریا نیز چاره جز مهربانی ندارند. بهار زندگی رسیده بود وقتی دریافتند بهشت زمینیان در همان است که رییس آخرین قبیله سرخ‌پوست برای رییس واشنگتن نوشت: چشمه خواهر ماست، دشت‌ها برادرانمان هستند، ابر مادر ماست، و ما خورشید را پدر خویش می‌دانیم.»

جملات فوق را به درخواست و تذکر بحق برخی از فرهیختگان بوچیر مبنی بر نوشتن و پرداختن به موضوعات روستای عزیزمان نوشتم. امید است که تذکار و تلنگری باشد بر حفظ داشته‌ها و مواهب خدادادی که در طبیعت به‌ودیعه نهاده شده است. بوچیر یعنی کوه و دشت و حیوان و گیاهانش. بوچیر یعنی مهربانی مردمانش با همدیگر و با جماد و نبات و حیوان. بوچیر یعنی تاریخ و فرهنگ و دین و اخلاق ساکنانش. از بوچیر بی‌آب و علف و حیوان چیزی جز بیابانی برهوت برجای نخواهد ماند. چنین باشد عاقبت مجبور به کوچ خواهیم شد و نامی از ما و دیارمان باقی نخواهد ماند. چنین نخواهد شد! ما می‌اندیشیم پس هستیم و خواهیم بود!

معنی برخی کلمات بوچیری آمده در متن:

خندل: گیاه خردل. خیرو: گیاه توله یا پنیرک. خپه و نونکی: دو نوع گیاه بومی(همه گیاهان مذکور پختنی و خوراکی‌اند). کور: درخت کهور. اِشكال: بز یا قوچ کوهی. بُنگر: برکه طبیعی آب در کوهستان. بِجير: گنجشک. کیهت: فاخته یا کوکو. کموتر: کبوتر. مرغیزه: پرنده و ماکیان  بهمن ماه۹۰ ۱۳


 

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:16 ] [ سالم توكلي ] [ ]
 

فیلم جدایی نادر از سیمین ساخته ی اصغر فرهادی فیلمی است  که ریشه های عمیق برخی از معضلات جامعه امروز را به ما نشان می دهد..از آن دست فیلم هایی که انسان را به تفکر وامی دارد.فیلمی که تصویر هایی فراموش نشدنی را در ذهن باقی می گذارد.قصه ی انسان های جامعه ی  شهری امروز است که مصائب و مشکلات  از همه سو به آن ها فشار آورده است.در میان این فشارها ی فزاینده و فرساینده است که گاهی کنترل خود را از دست می دهند و خشونت به خرج می دهند. داد و بیداد کردن و پرخاش نمودن جزیی از شخصیتشان شده است.قصه ی انسان هایی که بین صداقت ورزیدن و تحمل رنج و مشقت با دروغ گفتن برای حفظ آینده خود و خانواده اشان مانده اند.انسان هایی معتقد که برای حفظ امنیت و آرامش فرزندانشان و کاستن از نداری ها و فشارهای اقتصادی باید صداقتشان را فرو گذارند و از سویی دیگر اگر دروغ بگویند در عذاب وجدانند و سرمایه ی ایمانی و انسانی اشان را از دست رفته می بینند.از این نمونه انسان ها در محیط های شهری فراوانند چه آنکه متعلق به طبقه ی متوسط است و چه آنکه از طبقه ای ضعیف می آید.همه، مشکلات بر سرشان آوار شده است.انسان هایی که تا بخواهی دچار پارادوکس ها و تضاد ها هستند و زندگی اشان در چالش بین این تضاد ها می گذرد.انسان هایی که بر اثر فشارهای عصبی مدام خطا می کنند و این خطا ها بر بار مشکلاتشان می افزاید.در این بین خود فرسوده می شوند . واز سویی نگران آینده کودکانشان نیز هستند.کودکانی که به جای کودکی کردن مدام در اضطراب و نگرانی به سر می برند و با واقعیت های سخت و عبوس زندگی روبرویند. فاصله ی زیادی ،بین قصه ی شبی که از رادیو پخش می شود و یا آنچه این کودکان در مدرسه می خوانند با زندگی روزمره اشان وجود دارد. این کودکان نمی توانند به سادگی صداقتشان را از کف بنهند و در سخت ترین شرایط والدینشان را به راستگویی می خوانند.لحظه های سختی است که تسلیم بچه ها باید شد و یا باید به آن ها قبولاند که زندگی چیزی جز  همین دوز و کلک ها و دورویی ها نیست.پدر یا باید به خاطر جرمی که انجام داده است راست بگوید و به زندان برود و یا به خاطر پدر بیمار و کودک تنهای خردسالش دروغ بگوید.جرم و خطایی که نه به خاطر بد طینتی بلکه به خاطر فشار های عصبی مرتکب آن شده است.

دیدن این فیلم موجب می شود که به هر گونه پرخاشگری و خشونت ورزی در سطح جامعه با دیده ی تامل بنگریم.بدون آنکه در مورد خصوصیات اخلاقی و شخصیت فرد قضاوت عجولانه کنیم.انسان های پرخاشگری که هر کدامشان را می توان به جای یکی از آدم های قصه ی جدایی نادر از سیمین نشاند. 

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 19:33 ] [ سالم توكلي ] [ ]

دختران اول راهنمایی مدرسه ی سروباش نمایشنامه ای در صحن مدرسه اشان اجرا کردند.که برایم تامل برانگیز بود.  بچه ها در این نمایش با بازی ساده و حرف های کودکانه اشان واقعیت ها یی از زندگی اشان را باز می گفتند.جوان سربازی عاشق دختری بود.اما وقتی سر و کله ی مرد پولدار بحرینی پیدا شد هوش از سر دختر و خانواده اش رفت و دختر به عقد این مرد درآمد .مرد بحرینی خسیس بود پول به زنش بابت خرید لباس نمی داد و خشونت می ورزید و او را کتک می زد.پیش قاضی رفتند و تقاضای تلاق کردند اما چون مرد حاضر نبود زنش را طلاق دهد قاضی با خواسته اشان موافقت نکرد.پس مادر دختر او را راضی کرد که به سر زندگی اش برگردد.بد رفتاری و  خشونت مرد ادامه داشت تا آنکه پافشاری زن مرد را راضی به طلاق کرد. بچه ها همینطور اشاره به گرانی ها هم داشتند.

ناگفته نماند که چندی است مردانی از بحرین به این منطقه می آیند وخانواده هایی بدون شناخت دخترانشان را به عقد آن ها در می آورند تا با خود به آن سوی آب ببرند.

در این نمایشنامه ی کوتاه و ساده به  واقعیت هایی از جمله حقوق زنان،مشکلات سیستم قضایی،عدم دقت خانواده ها در شوهر دادن دختران و همچنین تورم اشاره شده بود.

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 9:50 ] [ سالم توكلي ] [ ]

با نزدیک شدن به موعد انتخابات مجلس شورای اسلامی شاهد افزایش تحرکات انتخاباتی نامزدهای انتخاباتی هستیم.نامزد ها به بهانه هایی به شهرها و روستاها سفر می کنند و به دیدار بزرگان و معتمدان محلی می روند و یا جلسات خصوصی  با مردم برگزار می کنند. فضاهای انتخاباتی به خصوص انتخابات شوراها و انتخابات مجلس که منطقه ای برگزار می شود، همچون آینه ای است که خودمان را به خودمان نشان می دهد.سطح رشد مدنی و توسعه یافتگی جامعه ی ما را بیش هر زمان دیگر آشکار می گرداند. نشان می دهد که ما تا چه اندازه در عمل منافع ملی امان را مهم می شماریم.و با رایی که به صندوق می اندازیم کدام چشم انداز را پیش رو داریم. آیا وزنی برای خود در سرنوشت مملکت قائلیم. آیا برایمان مهم است کاندیدایی که برگزیده ایم  چه دیدگاهی در قضایای اقتصادی و اجتماعی و سیاست داخلی و خارجی مملکت دارد.اگر چه عدم وجود احزاب مشکل عمده ی جامعه ی ماست که بیشتر در این گونه مواقع خود را نشان می دهد. در نبود احزاب یکباره سر وکله ی افرادی ناشناخته با انبوهی از شعارها و ادعاها پیدا می شود . بدون آنکه مشخص باشد دارای چه هویت سیاسی هستند و به کدام طیف سیاسی تعلق دارند. اغلب این افراد هم با افتخار بیان می کنند که کاری به گروه بندی های سیاسی ندارندو تنها و تنها برای خدمت به مردم به صحنه آمده اند. و در این زمینه به شدت احساس مسئولیت می کنند تا کارهای انجام نشده و عقب ماندگی های مردم و منطقه را جبران کنند. متاسفانه در فرهنگ سیاسی ما قدرت  و ثروت مذموم شمرده می شود.چیزی که همه به دنبال آنند اما در هنگام سخن گفتن وانمود می کنند که به شدت از آن پرهیز دارند و انسانی درویش منشند که تنها با  از خود گذشتگی و ایثار برای خدمت به خلق آمده اند. یک واقعیت را ما همیشه از یاد برده ایم هرکس اگر قصد خدمت و تغییر و تحول در جامعه ای داشته باشد باید دارای حداقلی از قدرت باشد . چرا که بدون داشتن قدرت تغییر و تحولی امکان پذیر نیست.از سویی دیگر این شخص باید از ثروت کافی نیز برخوردار باشد و از این جهت دغدغه ای نداشته باشد تا با خیالی راحت به کار خلق بپردازد.خاصه برای کسی که می خواهد وارد فعالیت انتخاباتی شود باید از آنچنان تمکن ویا حمایت مالی برخوردار باشد که بخشی از آن را صرف تبلیغات انتخاباتی اش کند که همه می دانیم جزئی جدانشدنی از برنامه های انتخاباتی است. و این ها هیچ کدام مذموم نیست.پس نیازی هم نیست که ما از همان ابتدا به مردم دروغ بگوییم.به جای این ادعاهای گزاف و غیر واقعی بهتر است نامزدهای انتخاباتی دیدگاه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خود را تشریح کنند. بگویند که تابع کدام خط مشی ها و نظریه های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی هستند.  چیزی که به خصوص در مناطق و شهرهای کوچکتر ما شاهد آن نیستیم.همه ی نامزدها ادعا می کنند که آمده اند تا نجات بخش منطقه باشند بدون آنکه نظرات خود را پیرامون مسائل مهم و حیاتی کشور بیان کنند.مسائلی که در سرنوشت مردم و آینده ی کشور بسیار حائز اهمیت  است.و الا انجام دادن کارهای شخصی و خرد برای برای افراد وحوزه ای خاص  از عهده ی بسیاری از افراد با نفوذ و دارای پست اجرایی در سطح منطقه و استان بیشتر برمی آید. جالب آنکه وقتی کاری عمرانی هم در منطقه ای انجام می شود، معلوم نیست که دقیقا چه کسی انجام داده است.مسئولان استان و شهرستان و شوراهای روستا و شهر همه مدعی اند که در انجام آن نقش داشته اند. ما می دانیم که مجلس خانه ی ملت است.جایی است که نمایندگان پیرامون مسائل و برنامه های کلان اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بحث و تصمیم گیری می کنند.بحث ها و تصویب قوانینی که از پرداخت یارانه ها  تا تامین اجتماعی و نظام استخدامی و آموزشی و حتی در پاره ای موارد سیاست خارجی و ... را شامل می شود. وظیفه ی واقعی و اصلی یک نماینده نظارت و قانون گذاری و دفاع از حقوق ملت است. هر چند که ممکن است در همه جای دنیا لابی نمایندگان محلی برای گرفتن امتیاز بیشتر برای حوزه ی انتخابیه خود ، معمول باشد. اما همه ی وظیفه ی یک نماینده را در کارهای جز و عمرانی منطقه خلاصه کردن دور از واقعیت وظایف و قدرت یک نماینده است و تاکید بیش از حد بر آن موجب گمراهی می شود.

البته عدم وجود نگاه ملی  تنها نزد کاندیداها نیست بلکه در مورد کسانی که در جریان انتخابات اطراف کاندیداها گرد می آیند هم دیده می شوند.اغلب در این گروه های هوادار خط کشی های مذهبی و منطقه ای و قومی بسیار پررنگ است. فضاهای انتخاباتی از این جهت فضای ناخوشایندی است که تعصبات مذهبی و قومی را برجسته می کند.هرچند که در مناطق ساحلی به خصوص استان هرمزگان ،ما هیچگاه شاهد آن نبوده ایم که داغ شدن این اختلافات  به خشونت و درگیری های فیزیکی بینجامد.و این خود جای بسی خوشبختی است. اما به هر حال تاکید بر خط کشی های مذهبی و منطقه ای و قومی نشانه ی توسعه نیافتگی جامعه ی ماست.اگر چه کشیده شدن اغلب افراد جامعه به سمت این خط کشی ها دارای ریشه های سیاسی و تاریخی است و نمی توان به آسانی مردم را مورد شماتت قرار داد.

اما سخن این مقاله بیشتر با کاندیداهایی است ، که به جای آنکه دیدگاه های ملی خود را عرضه کنند با تاکید پنهانی بر این خط کشی ها به دنبال موج سواری و استفاده ی ابزاری از این اختلافات هستند. به طور مثال برخی کاندیداها اقدام به برگزاری جلسات جداگانه با گروه های شیعه و سنی می کنند.این گونه اقدامات بر سوئ ذن ها و دامنه ی اختلافات می افزاید. ما هنوز یاد نگرفته ایم که منافع منطقه ای امان را در ذل منافع ملی معنی کنیم. از عوام و طبقات پایین دست جامعه انتظاری نیست که چنین بیندیشندوهستند افرادی کم بضاعت در جوامع ما که سفره ی غذایی رایشان را تعیین می کند.اما در این میان نخبگان جامعه وظیفه اشان دشوار است.آنان نباید در دام عوام زدگی بیفتند.شایسته نیست در جهانی که شاهد برداشته شدن مرزها هستیم ما هر بار در چنین روزهایی هیزم بیار آتش این معرکه باشیم.

ما که در مواقع دیگر این همه با دقت اخبار سیاسی مملکت را دنبال می کنیم و پیرامون اتفاقات مختلف به اظهار نظر می پردازیم چه می شود که در این گونه مواقع به طور مثال با تاکید بر وجه بومی بودن یک کاندیدا و یا بزرگ نمایی نقش یک کاندیدا در حل مشکلات و معضلات منطقه و ساخت و ساز و عمران و استخدام جوانان و بدون توجه به دیگر افکار و ویژگی های شخصیتی و دیدگاه ها و گرایش های سیاسی چنان وانمود می کنیم که گویا فرشته ی نجاتی را یافته ایم که منطقه را می تواند به آرامش و ساحل نجات برساند.اگر عوام یا ناپختگانی گرفتار این فضاهای تبلیغاتی و احساسی انتخاباتی می شوند بر آنان خرده نمی توان گرفت اما از نخبگان با تجربه انتظاری جز این می رود.آنان که همواره اخبار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور را با دقت دنبال می کنند و خود نیز منتقد تند و تیز بسیاری از سیاست های جاری هستند، چگونه است که یکباره همه چیز از یادشان می رود و در رویکردهای انتخاباتی و جهت گیری های خود به نفع کاندیدایی خاص هیچ وزن و اهمیتی برای منافع ملی و گرایش های سیاسی کاندیدای مورد نظر قائل نمی شوند. به جای آنکه عوام الناس را آگاه کنند که افرادی ،  فرصت طلبانه و ریاکارانه بر نابینایی آنان سرمایه ننهند و استفاده ی ابزاری از آنان نکنند، بر موج پوپولیسم سوار می شوند و این نگاه عوام گرایانه گمراهشان می کند. و شگفت آنکه دراین  میان  کاندیدادهایی یافت می شوند که در حالی که خود را برای یک کارزار مهم سیاسی آماده می کنند و قرار است در صورت انتخاب شدن در مکانی وارد شوند که محل بحث و جدل و مناقشه های سیاسی است ،  با افتخار بیان می کنند که کاری به سیاست ندارند و تنها برای خدمت به مردم منطقه و حل مشکلات مردم آمده اند.وانمود می کنند که پرهیز دارند از سیاسی بودن که گویا سیاست امر آلوده ای است (احتمالا تصورشان بر این است که بسیاری از عوام از این گونه حرف ها خوششان می آید) که باید دامن خود را از آن دور نگه دارند.این در حالی که خود آشکارا دست به عملی سیاسی زده اند و این نکته ای طنز آمیزاست. سیاست نه تنها امری پلید و بی پدر و مادر نیست  بلکه امر سیاست  اگر همراه با اندیشه و منش سیاسی مشخص و روشن باشد یک فضیلت است.

تاکید بر ویژگی های ذاتی و نه اکتسابی شخص و تصمیم گیری و رای دادن صرفا بر این اساس ، از یاد بردن منافع ملی و و بزرگ نمایی کردن نقش یک نماینده در حل مشکلات محلی و منطقه ای  همه  نشانه ی آن است که ما هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده ایم.این چنین است که گاهی انتخابات به ما نشان می دهد که کجای زمانه ایستاده ایم  و  اغلب تفاوت چندانی هم بین بیست ساله ها  و هفتاد ساله ها نیست.

 

این مقاله پیشتر در روزنامه ی ندای هرمزگان به چاپ رسیده است.

 

 

 

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 18:33 ] [ سالم توكلي ] [ ]

عبدالله قطب بن محی کوشکناری در آبادی کوشکنار گابندی به دنیا آمد پدرش محی الدین کوشکناری از علمای مشهور علم نجوم و ریاضیات و نحو بود. پدر ایشان اداره کننده ی مدرسه عالیه (سطح عالیه معادل دانشگاه امروزه ) علم نجوم و فقه در کوشکنار بود . چنانچه
"سخاوی " رجال شناس قرن دهم هجری قمری ، در شرح حال " محمد بن علی بن محمود بن علی " ملقب به ( سناالقطب ) چنین نگاشته : او در سال 820 هجری قمری در شیراز متولد شد و قرآن را نزد حسین الملک آموخت و نحو را نزد محی الدین کوشکناری در کوشکنار آموخت .قطب بن محی مولف " مکاتیب القطب " با علاالملک پادشاه لار رابطه ای دوستانه داشته است . قزوینی ، در ضمن نقل دو نامه از مکاتیب قطب که به یکی از سلاطین فارس نوشته شده است ، آورده است که : می توان به ظن متاخم به علم گفت که مراد از علاالملک که قطب بن محیی مولف این مکاتیب القطب نامه های سابق الذکر را به او نگاشته و او را در آن نامه سلطان اعظم می خواند ، به طور قطع و یقین باید علاالملک پادشاه لار باشد که در سنه 915 هجری برای شاه اسماعیل صفوی هدایا و تحف فرستاد .
ایشان در نامه ای  از پادشاه لار تقاضای واگذاری سهم اجدادی خود از زمینهای ناحیه بردول را دارد . بردول از شهرهای بزرگ و نواحی کشاورزی گابندی میباشد .در جایی دیگر اشاره به آن دارد که پدر ایشان کالای تجاری و پارچه را از بردول و کوشکنار به شیراز میبرد و پول حاصل از  معامله را به بردول می اورد و در انجا زمین کشاورزی و خانه می خرد . و این خود حاکی از اهمیت اقتصادی زمین و الخصوص زمینهای بردول میباشد . بردول شهری با قدمت بسیار بالا بوده که مرکز منطقه بردستون از ناحیه گابندی بوده ، که از تجارت و کشاورزی رونق بسیار گرفته بود ، مردمی تجارت پیشه داشت ، علاوه بر آن در زمان بشکاری شاهد کوچ مردم روستاههای مجاور چون کوشکنار و عمانی ، گابندی می بود . اقوال سینه به سینه روایتگر آن است که مدرسه عالیه قطب در کوشکنار مرکز اداره مدارس سطوح پایینتر در بردول و گابندی و برکان ( برکه دوکان ) بوده از جمله مدرسه شیخ انصار گابندی ومدرسه سید بردولی . متذکر می شوم که در آن زمان مدارس تنها دینی نبوده اند ، بلکه به علم فقه توجه خاص می شد و و کتابهایی ادبی چون « فلکناز ، خسرو شیرین ، دیوان حافظ ، نوری ، فخورچی » و همچنین کتابهای علم دین چون « ریاض الصالحین ، مبداو معاد ، .......) و کتب دیگر در علم نجوم و حساب تدریس می شد . حساب را برای علم وراثت و نجوم را برای دریانوردی به کار می بردند ، معلمان دروس نجوم و علم دریایی را ربان می نامیدند.

در اوایل قرن دهم قطب بن محیی ؛ بنا به گفته اوبن ( آخرین نماینده نخبگان فارس بوده است ) . بنا به دلایل نامشخصی از کوشکنار به چند کیلومتری جهرم مهاجرت می کند ( احتمالا" برای تبلیغ دین بوده است ) و با عده ای از یارانش هسته های اولیه مدنی شهری را بنا گذاشت که بعدها با نام او به قطب آباد مشهور شد . قطب کوشکناری در بخشی از کتاب خویش چنین می آورد : " مثال  ما مثل اصحاب کهف است .جماعتی که قوم ایشان شرک جلی داشتند"
و جای دگر چنین نگاشته « سابقا می شمردیم که هرگاه هفت کس شویم به عدد اصحاب کهف از خلق غربت جوییم . به حمدالله که حالی به رحمت خدای عزوجل و فضل او از هفت زیاده یافت شده ، وقت انجاز آن عهد است" .
نام کامل قطب محیی از قرار زیر است :
قطب ابن محیی ابن محمود انصاری خزرجی می باشد .
به احتمال بسیار قطب یا قطب الدین از القاب ایشان ( عبدالله ) بوده است چنانچه در گذشته القاب از سوی پادشاهان به چهره های علمی و درباری برحسب خدمات علمی یا درباری اعطا می شد .
امروزه خاندان بزرگ انصار در بستک ، گابندی و خنج ، لامرد ، اوز سکونت دارند ، علما و چهره های بنامی در این خاندان پرورش یافته اند ، اولاد محیی کوشکناری در قریه کوشکنار و قطب آباد جهرم با لقب خانوادگی صدرا مشهورند و تا به امروز از بانیان خیر منطقه گابندی می باشند .
قطب کوشکناری صاحب مکتوبات مشهور بسیاری از جمله : (1) ابواب الخیر در اعمال و آداب در ده باب (2) تخمین الاعمار می باشد.
در آن روزگاران دانشمندان بنامی چون علامه « دوانی » در جهت تحصیل علم در بردول و کوشکنار به علم آموزی در محضر قطب می گذراندند.

مراجع :
1.لارستان کهن و فرهنگ لارستانی – دکتر احمد اقتداری ، چاپ سال 1370 هجری خورشیدی
2. تاریخ لارستان ، دکتر محمد باقر وثوقی ، چاپ سال 1385 هجری

 

 

 

ادهم ابراهیم پور ، پانزدهم آذرماه سال نود خورشیدی - گابندی

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 19:44 ] [ سالم توكلي ] [ ]

از یک کارشناس و  دلسوخته ی محیط زیست سوال شد: برخی می گویند در جوامعی که با عدم رعایت حقوق بشر روبرو هستند و حقوق اساسی و اولیه ی انسان رعایت نمی شود, آیا دیگر دفاع از حقوق حیوانات و حفظ نسل آنها محلی از اعراب دارد؟ اصولا در چنین جوامعی پرداختن به حقوق حیوانات موضوعیت دارد؟ این مرد حامی حقوق حیوانات پاسخی تامل برانگیز داد.او چنین گفت:"اتفاقا برعکس است.وقتی ما انسان ها که از قدرت و امکاناتی بیشتر از حیوانات برخوردار هستیم , رعایت حقوق آنها را نمی کنیم و حتی ممکن است به آزار و اذیت آنها بپردازیم,چگونه انتظار داریم که صاحبان قدرت حقوق انسانی ما را رعایت کنند."

یاد جوانی افتادم که با افتخار و لذت تعریف می کرد:" وقتی با بچه ها کنار دریا می رویم, برای تفریح ماسه ها را می کاویم تا خرچنگ ها بیرون بیایند آنگاه با تی پایی آنها را برای همدیگر پرت می کنیم. ما نسلشان را کور کرده ایم."ناگفته پیداست که اینگونه بازی کردن با این موجودات ضعیف و زبان بسته ,لذتی غیر انسانی,غیر اخلاقی و نامشروع است.این جوان البته توقع بسیاری از پدر و مادر و دولت و مسولان داشت و تا بخواهی از همه چیز شاکی بود.فکر نمی کنید این جوان که حیوانی زبان بسته را ابزار بازی و لذت خود می کند اگر روزگاری صاحب قدرتی شود ممکن است جهان را زیر و رو کند.

از سوی دیگر این جوان باز هم با افتخار می گفت  که در دوران تحصیل به قول خودش زرنگی کرده وراست یا دروغ با دادن هدیه به معلمانش نمره می گرفته و قبول می شده است.و اکنون هم که در دانشگاهی درس می خواند, هیچ نگران نمره آوردنش نیست.چرا که استادانش دوستان دوران تحصیلش هستند و باز هم با پارتی بازی به آسانی نمره هایش را می گیرد.رواج این نوع افکار در جامعه که نشان از بی بند و باری و بی مسئولیتی و عدم اعتقادبه هرگونه اصول و نظم قاعده در ذهن افراد دارد,همچون موریانه پایه های اخلاق,تعهد و انسانیت را در جامعه  توخالی و سست می گرداند.

ممکن است برخی بروز این ناهنجاریها را  نتیجه ی  سیا ست گذاری های غلط اجتماعی و نظام آموزشی ناکارآمد و سیاست های فرهنگی نادرست و شعار محور مسئولان بدانند. البته این ریشه یابی ها و تحلیل های جامعه شناختی بسیار مفید است و باید که مورد استفاده ی مدیران فرهنگی و آموزشی ما قرار گیرد و  امید که چنین شود. اما مسئولیت را از گردن ما ساقط نمی کند و نباید بهانه ای برای تنبلی اجتماعی و مسئولیت ناشناسی ما شود. ما به عنوان یک انسان که در یک جامعه ی انسانی زندگی می کنیم و از بلایا و بی نظمی ها و ناهنجاری های خرد و درشت آن در امان نیستیم برای حفظ سلامت و امنیت خود و فرزندانمان و حفظ نظم و قانون و محیط زیست انسانی و گیاهی و حیوانی , باید که چراغ اعتماد و مسئولیت پذیری و تعهد اجتماعی و دینی را روشن نگه داریم.به طور مثال در مواجهه با مورد ذکر شده نباید رودرباسی ها و آشنایی ها و دوستی ها مانع اظهار نظر صریح ما شود.ما وظیفه داریم که همه جا  این بی بند باری های فکری وذهنی را به چالش بکشیم.

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 9:23 ] [ سالم توكلي ] [ ]

امارات شاید تنهاکشوری باشد که شما می توانید مدت ها در آنجا زندگی کنید بدون آنکه با کمتر اماراتی بومی برخوردی داشته باشید.کشوری که بومی هایش بسیار کمتر از خارجی ها هستند.فروشنده ها چه در مراکز بزرگ و شیک خرید و در سیتی سنترها و چه در بقالی های کوچک ,راننده های تاکسی و اتوبوس های خط واحد,کارگران ساختمانی و هتل ها و حتی آنهایی که در پذیرش هتل ها کار می کنند هیچکدام عرب های بومی نیستند.بلکه اتباعی از کشورهای چین , فیلیپین,هند , ایران  , پاکستان,یمن,مصر,سوریه و ... را شامل می شوند.  اماراتی های بومی را تنها می توانید یا سوار بر اتومبیل های آخرین مدل و یا در مراکز مجلل و شیک خرید یا نشسته در رستوران ها و کافی شاپ هایی گران مشغول به گشت و گذار و خریدن  و خوردن و نوشیدن ببینید. این اقلیت بومی از چنان رفاه و تامینی برخوردار است که دلیلی برای حضور در این مشاغل برای خود نمی بیند.اما این اماراتی هایی که در سطح جامعه و شهر به چشم نمی آیند سررشته ی امورات مملکت را با تدبیر و به خوبی در دست دارند و با طمعی پایان ناپذیر افق های دور دستی را برای خود ترسیم کرده اند که در جهان یکتا و یگانه بمانند و به شکلی سیری ناپذیر و شگفت انگیز دست به کارهایی سترگ زده اند که هر انسانی لب به تحسین می گشاید. اگر چه خود صاحب تاریخ و تمدن و هنری نبوده اند اما هنر آن را داشته اند که بپذیرند که اگر صاحب مایه ای نیستند می توانند از مایه داران و هنرمندان و بهترین طراحان و مهندسان عالم برای ساختن کشوری آباد و یگانه در دل کویری ماسه زار و طبیعتی فقیربهره ها ببرند و سالیانه ملیون ها تاجر و توریست  برای  تجارت و دیدن زیبایی ها و چشم اندازهای بس بدیع و جذاب از گوشه و کنار عالم بدین منطقه ی گرم و نه خوش آب و هوا بکشانند. در آپارتمان سازی و خیابان و پل سازی  مهندسانی را به کار گرفته اند که همه گونه هنر و خلاقیتی را به کار بسته اند تا این کشور صاحب برج هایی بی همتا در جهان باشد که به گفته ای نظیرش در اروپا و آمریکا هم کم پیدا می شود. این عرب هایی که روزگاری بادیه نشین بوده اند و ما به چشم خواری و حقارت بدان ها می نگریسته ایم و بیشترینمان هنوز هم چنین نگاهی داریم. مشاورانی را برای خود برگزیده اند تا رویاهایشان برای امارات مدرن به منصه ی ظهور برسانند.رویاهایی که گذشته ی ندارشان را به خوبی ترمیم ساخته و جبران کرده است .اگر تاریخ و هنر و معماری نداشته اند تاریخ و هنر و معماری دنیا به خصوص دنیای اسلام و عرب را بدین جا آورده اند.مرکز تجاری ابن بطوطه نمونه ای از این گرایش و دیدگاه است.یک مرکز بزرگ و شیک خرید با الهام از سفرهای ابن بطوطه تاریخ نویس و جهانگرد مشهور مراکشی.هر قسمت از این مجتمع تجاری بزرگ را به و سبک سیاق کشورهایی که محل سفر ابن بطوطه بوده است ساخته اند با همان معماری و نقش نگارها و کاشی کاری ها و نمادها از چین و هند و ایران تا تونس و یمن و آندلس بس زیبا و به یاد ماندنی در فضایی بسیار بزرگ و مسیری طولانی. روزی که بدان جا رفتم محو تماشای آن همه هنر و زیبایی بودم. در پایان رمق رفتن در پایم نمانده بود در عین آنکه دریافتم دل رفتن نیز ندارم. اگر گفته شود که درآمد های سرسام آور نفت چنین آبادانی را فراهم آورده است باید پذیرفت که یک تدبیر و اندیشه ای در پس و پشت این درآمدهای نفتی بوده است که چنین آثار شگفتی را آفریده اند.کشورهایی هستند در جهان ما که با درآمدهای سرشار زیر زمینی مردمانشان بسیار نگون بختانه روزگار می گذرانند.نمونه اش لیبی معمر قذافی است که نه تدبیر آن را  داشت که کسی و سری باشد در جهان و نه رسم مدارای با دیگران را می دانست و نه توانست 4 میلیون جمعیتش را راضی نگه دارد و امروز ملت خشمگینش در پی اویند که در کدام سوراخ او را بیابند و به سزای اعمالش برسانند.

البته شیوخ امارات برای خود و فرزندانشان هر چه خواسته اند کاخ ساخته اند بدون آنکه از چشم مردمشان پنهان کنند و این کاخ ها خود جزیی از جاذبه های کشور اماراتند. در کنار این کاخ ها و آپارتمان ها و برج های سر به آسمان سائیده  با طراحی های منحصر به فرد نمادهای بومی هم فراوان به چشم می خورد .گذشته ی ساده و بسیار ابتدایی خود را از یاد نبرده اند.در محاصره ی آپارتمان های بلند یکباره می بینید که خانه یا قلعه ای قدیمی را حفظ کرده اند.در ابوظبی موزه ای است در کنار ساحلی زیبا که همه ی فضاهای کار و زندگی گذشته در کمال سادگی بازسازی شده است.چشم انداز تامل برنگیز و زیبایی است.یک سوی ساحل در فضایی آرام خانه های خشت و گلی وکپری  است و کنار و کهوری که تابی  به سیاق قدیم به آن بسته اند و در سوی دیگر ساحل در نمایی دیگر ابوظبی مدرن را می توانید ببینید با تفاوت و تغییراتی در زمانه ای نه چندان دراز.دو زمانه و دو  روزگار در یک نگاه.

هر کجا که باشید چه در ایستگاه مترو ,چه آنجایی که به انتظار اتوبوس های خط واحد ایستاده اید و حتی در سرویس های بهداشتی مراکز خرید و یا عبور از عرض خیابان احساس می کنید که چه وزن و حرمتی برای رفاه و امنیت و جان انسان قائل شده اند.رانندگانشان آموخته اند با دیدن عابر پیاده سرعت کم کنند و بایستند.این وجه غالب است  اگر چه هستند جوان های غرق در خوشی و لذت عرب های بومی که با اتومبیل های آنچنانی در جاده ها هوش از سر رفته ویراژ می دهند و گاهی خسارت به بار می آورند و جانشان را هم در این راه می دهند. با همه ی این پیشرفت ها و مدرنازیسیون  سنت ها و اعتقادات دینی سخت جان مانده اند.می توان در رستوران ها و کافی شاپ های گران و شیک زنانی نشسته در پشت میزها در عبا و نقاب را دید.در روزهای جمعه در مسجد ها ی پرشمار که گاهی فاصله ی آنها از دوست متر بیشتر نیست انبوهی از نمازگزاران دیده می شوند که اگر کسی دیرحاضر شود جایی برای نماز نمی یابد .

همه ی این ها را گفتم نه آنکه بگویم امارات متحده ی عربی کشوری بی نقص است. آیین دموکراسی در این کشور جایی ندارد .در روزهایی که آنجا بودم شبه انتخابات پارامانی اشان پیش رو بود .در تابلوهایی شیک در میان بلوارها عکس کاندیداهای مرد و زنی با شعارهای انتخاباتی به چشم می خورد.انتخاباتی که همه می دانند تشریفاتی است و شیخ در این مملکت همه کاره است.اتباع خارجی از اینکه برخی از حقوق مسلمشان نادیده گرفته می شود گله مندند. یا برخوردی که با خدمه ها( که اغلب فیلیپینی و اندونزیایی هستند) در منازل می شود غیر انسانی و خلاف قواعد حقوق بشری است.

آیا موج دموکراسی خواهی در کشورهای عربی به این کشور عربی حوزه ی خلیج فارس هم خواهد آمد؟ کشور امارات با کشورهای مصر و یمن و سوریه وضعیتی متفاوت دارد.این سطح از رفاه  و رونق و  آبادانی در آن کشورها یافت نمی شود.فاصله ی طبقاتی چندانی نیز  مشهود نیست. اگر  این نظریه که مبارزه ی سیاسی برای کاهش رنج انسان هاست را بپذیریم به نظر نمی آید که اتفاق چندان مهمی در این کشور بیفتد. اگر چه ممکن است برای جلب نظر جامعه ی جهانی از طرف حاکمیت تغییراتی به تدریج به وجود آید.

 

این مقاله قبل به دام افتادن قذافی نوشته شده است.

 

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 10:20 ] [ سالم توكلي ] [ ]

مدرسه مدرسه ها باز شده اند و بچه های افغانی امسال از تحصیل محرومند.سالی هستند و سالی نیستند. به نظر می آید قانون مشخص و ثابتی در این زمینه وجود ندارد. هر سال جنجالی در می گیرد که افغانی ها را می خواهند برگردانند.گروهی را برمی گردانند و گروهی دیگر از مرز هایی که گذر از آنها  به نظر می آید چندان سخت نباشد دوباره می آیند.چون به نیروی کارشان همچنان نیازمندیم.آنها به عنوان کارگران ساده کارهایی را انجام می دهند که بسیاری از ما ایرانی ها تن به آن نمی دهیم.(بزودی مطلبی در این باره خواهم نوشت).اکنون آنها به هر شکلی هنوز هم در کشورمان هستند اما بچه هایشان حق تحصیل ندارند.با کارت و بدون کارت هم دیگر تفاوتی ندارد.حق درس خواندن و تحصیل کردن از اولیه ترین حقوق هر انسان در هر جای دنیاست.پارسال را یادم می آید در مدرسه ای بودم که بچه های افغانی بسیاری درس می خواندند.اغلب جز منظم ترین بچه های مدرسه و درس خوان ترینشان بودند.عبدالصبور و محمد رضا و ازبک از جمله ی آنها بودند.عبدالصبور از آن ته کلاس بر خلاف اغلب همکلاسی های  بی خیال و سر به هوای ایرانیش(مطمئنا این توصیف  همه ی دانش آموزان ایرانی را شامل نمی شود)  بسیار دغدغه مند و حساس نسبت به درس و مشقش بود.از هیچ نکته ای بی تفاوت و آسان نمی گذشت.اغلب دستش بلند بود و سوالی می پرسید.نشان رنج دیدگی در چهره اش بود.شنیدم که در تابستان در تعمیرگاهی مشغول کار بوده و حتی مدتی حمالی هم کرده است.محمد رضا هم در درس هایش بسیار حاضر جواب و فوق العاده مستعد بود.یک پایه را جهشی خوانده بود و در کلاس سوم نشسته بود .آرامش و متانتی در شخصیتش بود که او را بزرگ تر از هم کلاسی هایش نشان می داد. او هم در اوقات فراغت شاگردی مغازه ای را می کرد.(این در حالی است  که بسیاری از ما بچه هایمان برای نان گرفتن تا نانوایی هم نمی فرستیم)هر دوی این ها شاگردان ممتاز کلاس بودند.در هر امتحانی که گرفته می شد نمره های اول تا سوم از آنشان بود.در میدان کار, ادب و معرفت و سخت کوشی را  یاد گرفته بودند. در کنار محمد رضا بچه ای نشسته بود که در هنگام امتحان زیرکانه  از سرمایه ی محمد رضا بهره می گرفت و در پایان نمره ای هم طراز او می گرفت بدون آنکه ذره ای درس خوانده باشد. محمد رضا هم محجوب تر از آن بود که کلامی در اعتراض بگوید.می گفتم محمد رضا تو زحمت کشیده ای و دیگری آسان از سرمایه ات می خورد. به درستی برایش اهمیتی نداشت.وقتی از آن دانش آموز دیگر سوالی از برگ امتحان می پرسیدم هیچ نمی دانست و بی خیال می گفت حالا می خواهی صفر بدهی بده. در نظام معیوب و ناکارامد آموزشی ما که قبول شدن مثل آب خوردن شده است هر دوی آن دانش آموزان قبول شدند و به پایه ی بالاتر رفتند.با این تفاوت که دیگر محمد رضا با آن همه استعداد و سخت کوشی و علاقمندی دیگر نمی تواند ادامه تحصیل دهد. .امسال جای ازبک هم خالی است که در مسابقات  فوتبال بین کلاسی با آن چشم های تنگ و  موهای بور و   قد کشیده اش در میانه ی میدان جولان می داد و همچون کومان هلندی شوت هایش زوزه کشان گوشه ی دروازه را نشانه می گرفت.

یکی از اهالی روستای عمانی از توابع گاوبندی سال های پیش به قطررفته  و سپس به جهت  ادامه ی تحصیل فرزندش ساکن کانادا می شود.برای دوستی تعریف کرده بود:  سالی در کانادا حساب و کتاب کردند دیدند که  مقداری پول نفت از دخل و خرج مملکت زیاد آمده است.این پول مازاد را  بین مردم کشوربه طور مساوی  تقسیم  کردند. به من که اهل عمانی بودم هم پنجاه دلار رسید.حالا اینجا ما در کشورمان فرزندان اتباعی از کشوری همسایه ,همزبان با ما و دارای قرابت های  فرهنگی و تاریخی را از تحصیل محروم کرده ایم.

 

نکته ای دیگر

در ابتدای سال تحصیلی گذشته در همان مدرسه در پایه ای بچه های افغانی را در کلاسی جدا نشانده بودند.علت را پرسیدم ,گفتند گه این خواسته ی اولیا دانش آموزان بوده است.که نخواسته اند بچه هایشان کنار افغانی ها بنشینند.از شنیدن این حرف دلم به درد آمد.ما داریم به این بچه ها چه یاد می دهیم. این نه آیین انسانی است و نه آیین اسلامی. چرا هنوز ذهن ما انباشته از دیوار و خط کشی و جدایی و تبعیض است.در حالی که در هنگام سخن وری چیز دیگر می گوییم و در کتاب مقدسمان و روایت های دینمان چیز دیگر می خوانیم.

آن ممنوعیت از تحصیل را امید دارم که همچون سال های پیش برداشته شود.که چنین برخوردی با این کودکان آواره ی افغانی شایسته ی ما نیست.بلکه به سود ماست که این بچه ها مشغول تحصیل باشند که در این صورت میزان بروز خشونت و خلاف در جامعه ی مهاجر کاهش می یابد. اما این نوع نگاهی که بسیاری از ما ایرانی ها نسبت به بیگانگان و یا اقوام دیگر داریم بیش از  این ها نیاز مند جهد با آنیم و همچنین جای  نقد و بررسی  بسیار از سوی روشنفکران و متفکران جامعه را می طلبد.

 

[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 7:4 ] [ سالم توكلي ] [ ]
متن زیر نوشته ای است از عبدالعزیز ادریسی که توسط احمد مبارکی مجری برنامه در بزرگداشت روز سالمند خوانده شد.

 

امشب میزبان عزیزان و بزرگوارانی هستیم که سال هایی ارزشمند بر آن ها گذشته نقاش روزگار خط هایی عمیق بر چهره اشان کشیده و زمستان زندگی برف همیشگی بر سرشان باریده.

امشب غرق در سروریم.غرق در دریای غیرت,تلاش ,همت,سختکوشی,تعصب,تجربه,غرق در دنیای ساده ی زیبایی ها,عطوفت و مهربانی و گشاده دستی و مهرورزی.

امشب زحمت ها و کوشش های خرما چینان و کله کشان,بشکاران و جوری کنان,آب آوران و هیزم کشان, حصیر بافان و گلت بافان در چین و چروک صورت سالمندان می بینیم.

امشب اطرافمان صداهایی فرا گرفته,صدای  تک..تک..تک  خوردن پرونگ ها بر تنه های آسمان خراش نخل ها, صدای خش..خش..خش بریده شدن گندم زارها, صدای جریک..جریک..جریک چکرک ها بر سر چاه ها,صداهای همیشه امیدوار به رحمت الهی به هنگام بریدن پنگ نخل:سه پنگ,سه پنگ سالی دگه سی و سه پنگ. به هنگام غربال کردن گندم: گوشت گوشت بره –نون,نون گندم-دین,دین محمد به هنگام طلبیدن باران: الله بزن بارون –جبار بزن بارون.

امشب در اطرافمان جای خیلی ها را خالی می بینیم.جای زنی که هر روز برای آب رساندن به نگهبانانی که برای دفاه کردن از جان و ناموس مردم بر بلندای کوه نجار سنگر گرفته بودند.با رانیدن مشک آب به آن ها کوه را وادار به سجود در مقابل خود کرده بود.امشب در میان ما جای مردی خالی است که در سال های سخت و سیاه قحطی درب حیاط خویش را به روی گرسنگان می گشود و با اندک خرمایی و آب برنجی که داشت همه را مهمان خویش می ساخت.

روحشان شاد و یاد و خاطره همه ی آن عزیزان درگذشته گرامی و زنده باد.

 

 

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 8:36 ] [ سالم توكلي ] [ ]

HyperText Transfer Protocol                                                                                                      نخل آزاد مرغوب ترین نخل در منطقه ی گاوبندی است.و حتی از نظر طعم و کیفیت چه رطب و چه خرمای آن برتر از خرماهای معروف ایران همچون مضافتی بم و کبکاب دالکی و خاصه ی جم می باشد.نخل آزاد می تواند نماد گاوبندی باشد.امروزه هر کس بخواهد در خانه نخلی بکارد آزاد را بر گونه های دیگر ترجیع می دهد.اما چرا این نخل به منبع درآمد و اقتصاد برای مردم منطقه تبدیل نشده است؟همانگونه که کبکاب برای بسیاری از مردم خشت و دالکی است و یا خاصه برای برخی مردم جم و یا مضافتی برای برخی از بمی هاست.امروزه در بسیاری از مناطق گاوبندی را با گرجه اش می شناسند.گرجه ای که کشت و گسترش بیش از حد و اندازه ی آن در سالیان اخیر مبتنی بر حفظ محیط زیست نبوده و به عکس بسیاری از گونه ها گیاهی را از بین برده است.استفاده از انواع کودهای شیمیایی و سم ها بسیاری از حشرات مفید و گونه های متنوع گیاهی را از بین برده است و چون آفت ها بعد از مدتی در مقابل سم ها مقاوم می شوند کشاورزان  هر چند سال مجبور به تغییر نوع سم می شوند بنابراین ما با انواعی از سم ها روبرو هستیم که  تا مدت ها در محیط باقی می ماند و خطرات زیادی را برای حیات گیاهی و جانوری و انسانی به بار می آورد. وقتی اقتصاد مبتنی بر اکوسیستم نیست  می تواند صدمات جبران ناپذیری بر محیط زیست و همچنین بر سلامت انسان ها وارد کند.اما اقتصاد مبتنی بر اکوسیستم مسئولیت پذیری نسبت به محیط زیست را به همراه می آورد.نخل آزاد در صورت کاشت انبوه و سرمایه گذاری لازم و ایجاد امکاناتی در کنار آن همچون بسته بندی و تهیه فراورده هایی از خرما ی آن و استفاده از تکنولوژی جهت برداشت محصول ضمن آنکه می تواند درامد زا باشد زمینه های اشتغال را برای بسیاری از مردم منطقه  فراهم می کند.

اما چرا در منطقه ی ما درآمد زایی از راه تولید چندان محلی از اعراب ندارد؟چرا صاحبان سرمایه ترجیع می دهند سرمایه ی خود را عمدتا در ساخت و ساز بگذارند؟وام گرفتن و خانه ساختن و اجاره دادن وجهه ی غالب سرمایه گذاری در منطقه ی ما شده است.چرا برای سرمایه گذاری همه به هم نگاه می کنند و کسی خود خلاقیت و ابتکاری به خرج نمی دهد؟تولید خود می تواند عامل نشاط اجتماع شود.انبوه نخل ها و تعدد باغ ها می توانند ضمن درامدزایی و ایجاد اشتغال موجب تلطیف هوا (که در آینده به علت وجود صنایع انرژی بر در معرض آلودگی قرار دارد)گردد و همینطور نما و منظره ای زیباتر به منطقه ببخشد.HyperText Transfer Protocol

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 9:59 ] [ سالم توكلي ] [ ]

<a href="http://up.vatandownload.com/viewer.php?file=18lciiiftcc6vp5oam6.jpg"><img src="http://up.vatandownload.com/images/18lciiiftcc6vp5oam6_thumb.jpg" border="0" alt="18lciiiftcc6vp5oam6.jpg" /></a> 

ایران  صاحب  جاذبه های طبیعی فراوانی است.که می تواند موجب جذب گردشگران داخلی و خارجی گردد.اما در کنار این مناطق گردشگری طبیعی زیبا چند نکته ی نازیبا به چشم می آید.یکی رها کردن آشغال ها توسط گردشگران هموطن در طبیعت است که چهره ای ناپسند به این محیط های طبیعی داده است.دیگری عدم ایجاد خدمات و سرویس دهی لازم خصوصا جهت جذب گردشگران خارجی است و آن یکی دیگر چهره ی کریه ی فقری است که در روستاهای مجاور این مناطق زیبا به چشم می آید.بالا عکسی از روستای مجاور آبشار مارگون (از زیباترین آبشارهای ایران)در شهرستان سپیدان است.وضعیت خانه ها را ببینید.نشانه ی فقر و محرومیت به خوبی در آنها هویداست.خانه هایی که شاید با یک زلزله ی چهار ریشتری به آسانی فرو می ریزد.

[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 10:15 ] [ سالم توكلي ] [ ]

یکی از زیبایی های ایران تنوع فرهنگ ها، اقوام، پوشش ها، زبان و گویش هاست. هرگونه یکسان سازی فرهنگی و زبانی از ناحیه ی هرکسی صورت گیرد خدشه ای بر زیبایی ایران است و جفایی بر تمدن و فرهنگ کهن ایرانی است. زدودن اصالت یک قوم یا ملت اثرات زیانباری را بر شخصیت و هویت انسان ها خواهد گذاشت و دودش به چشم همگان خواهد رفت. شیوه ی تکلم و گویش های محلی از جمله گنجینه های ارزشمند فرهنگ ایرانی است. انسان در هنگام سیر و سفر به نقاط مختلف کشور از این همه تنوع زبانی و گویشی احساس خوشنودی و لذت می کند.گویش ها و آهنگ سخن گفتن(لهجه ها) می تواند ریشه در روانشناسی و نوع زیست انسان های ساکن نواحی مختلف ایران داشته باشد وذخایر کم نظیری از ترانه ها و ابیات محلی و موسیقی فولکلور و افسانه ها در دل این فرهنگ های محلی جای گرفته است. مقداری از واژه ها هستند که در گذر زمان و با تغییر نحوه ی معیشت و زیست و سرپناه و ابزارهای مادی زندگی به تدریج و به طور طبیعی دچار دگرگونی شده و یا به علت عدم کاربرد در زندگی جدید به دست فراموشی سپرده شده اند. بدون شک منظور این نوشتار تغییرات طبیعی نیست اگرچه آن هم نقش سازنده یی در گفتار و کردار انسانها و تغییرات حاصله دارد بلکه خود نیز باور دارم که فرهنگ مقوله ای پویاست و در طول زمان به علت آمیختگی ها و سفرها و مهاجرت ها و ارتباطات دچار تحول و تغییر می شود. با این مقدمه به سراغ اصل موضوع می روم که به گمانم هم اکنون معضلی در برخی مناطق شده است. خانواده های بسیاری را دیده ام که دیگر با فرزندان کوچک خود به زبان مادری(گویش محلی) سخن نمی گویند. من هر چقدر فکر کردم و از هر طرف به این موضوع نگاه کردم نتوانستم این نوع رفتار را هضم کنم. معمولا این رویه که اغلب از سوی مادران تشویق ورواج یافته، با این توجیه همراه است که ما با فرزندانمان فارسی حرف می زنیم تا هنگام مدرسه رفتن برای یادگیری با مشکلی مواجه نشوند و یا در مواجهه با بچه های مناطق دیگر مورد تمسخر قرار نگیرند. اینان احتمالا گمان می کنند که بدین گونه روند پیشرفت تحصیلی فرزندانشان را تسریع می کنند. در این اتفاق یک مشکل به این برمی گردد که به قول مرحوم دکتر علی شریعتی ما دچار از خود بیگانگی و یا الیناسیون شده ایم و این خود آغاز بی هویتی است. گویا که ما فرهنگمان را دو دستی به معرض حراج گذاشته ایم. به نظر می آید که گاهی ما پیرامون تصمیماتی که می گیریم و البته بسیار مهم هم هستند فکر نمی کنیم و تنها مقلد صرف دیگران هستیم.اول آنکه وقتی ما با بچه هایمان به گویشی مثلا تهرانی سخن می گوییم، هویت و گذشته ی خود را نفی کرده ایم. یعنی اینگونه که ما تاکنون سخن می گفته ایم حتما دچار عیب و ایرادی بوده است که دیگر نمی خواهیم اینگونه سخن بگوییم. این توجیه هم که بچه ها در آینده برای یادگیری زبان فارسی و نوشتن و خواندن با مشکل کمتری مواجه می شوند بسیار توجیه بی پایه و غیراساسی است و هیچ شاهد تجربی و علمی برای این موضوع وجود ندارد. مگر از میان نسل ما یا پیش از ما که از ابتدا با گویش محلی خود سخن گفته ایم بسیاری از آنان مهندس و معلم و پزشک و ... نشده اند؟ جدا از این مگر از میان آذری زبان های ایران که نحوه ی تکلمشان به کلی با فارسی متفاوت است و زبانی دیگر محسوب می شود چه بسیار شاعر و متفکر و فیلسوف و مدیر و ادیب موفق برنخواسته است وخود زبان و ادبیات فارسی را در گستره جهانی توسعه نداده اند؟ بسیاری از هموطنان ما بنا به ضرورت هایی که به خارج از کشور رفته اند و آنجا زبانی کاملا بیگانه را آموخته اند و به تخصص هایی در سطوح بالای علمی دست یافته اند که همواره موجب فخر ما ایرانیان در جهانند با همین لهجه ها ی محلی خود این کمالات را طی کرده اند. نمی دانم این خانواده های بزرگوار ذره ای به این موارد فکر کرده اند؟ مادر را در مناطق مختلف ایران به نام های مختلف از قبیل مامان، مم،ننه، عزیز، دی و... صدا می کنند. حال ما بر چه اساسی مامان را بر واژه های اصیل محلی خود ترجیع می دهیم؟ این برتری از کجا آمده است؟ اکنون یک بچه ی جنوبی را در نظر آورید که غیر از زبان مادری با او سخن گفته اند و بزرگ شده برای ادامه ی تحصیل به شهری دیگر رفته است. آنجا در ارتباط با جوانان مناطق دیگر قرار می گیرد. از آداب و رسوم و نوع گویش و فرهنگش مورد سوال واقع می شود. چه دارد که بگوید؟ بگوید با آنهاهیچ تفاوتی نمی کند و ما هم مثل شما هستیم! که سخنی غیر واقعی گفته است و دچار تعارض شدید می شود که آسیب پذیری آن به مراتب بدتر از اقرار به داشته های محلی خود است چون هویت فرهنگی چیزی نیست که شما بتوانید به سادگی پنهانش کنید و از رفتار و کردار و گفتار فرزند شما می بارد که با فرهنگ جامعه ی میزبان بسیار متفاوت است و رفتار او یک چیزی است نه این و نه آن! ملغمه ای که بی ریشگی و توخالی بودن در آن هویداست. در اینجاست که احساس بی هویتی می کند. یک فرهنگ تقلیدی هیچگاه نمی تواند مانند فرهنگ اصلی عمل کند و هرگز نمی تواند مبنای پیشرفت و تکامل شخصیت فرد گردد. من در سفری که به مالزی داشتم به چشم دیدم که در کنار پیشرفت قابل تحسین آن کشور چقدر عناصر بومی وعناصر ارزشمند فرهنگیشان را خوب حفظ کرده اند. شما در کنار برج های سر به فلک کشیده ی دوقلوی پتروناس می توانید وارد مسجدی شوید که همان فضای صمیمی و سنتی و دینی را به شما هدیه می دهد، گویا که در مسجدی ساده در روستای چاه مسلم بندر لنگه هستید. در این کشور هنوز کوچکتر ها درهنگام احوال پرسی دست بزرگ تر هایشان را می بوسند. این یعنی حفظ یک ارزش و سنت نیک نیاکان که مدرنیسم نتوانسته آن را از میان ببرد. این اثبات این مدعاست که امکان همزیستی مدرنیسم و ارزش های مدرنیته و ارزش ها و سنت های نیک دینی و بومی در جامعه وجود دارد، بدون آنکه یکی جای را بر دیگری تنگ کرده باشد. یعنی یک ملت می تواند ضمن پذیرفتن ارزش ها و ابزارهای مدرن دچار از خود بیگانگی نگردد. باور دارم که در دهکده جهانی شده، فرهنگ های پیرامونی در معرض تهدید قرار دارند. همانگونه که محیط زیست در دنیای صنعتی زده در معرض تخریب است. اما همانگونه که از میان رفتن تنوع زیست محیطی برای زندگی و سلامت انسان ها زیانبار است از میان رفتن تنوع فرهنگی و زبانی نیز می تواند از لطف و زیبایی جهان ما بکاهد. از این روست همانطور که روز جهانی حفظ محیط زیست را داریم با این شتاب رو به تزاید روزی را هم به عنوان حفاظت از فرهنگ های بومی نشانه کرده اند. در بسیاری از کشور ها با برگزاری جشنواره هایی در زمینه ی فرهنگ محلی ضمن ابراز هویت موجبات جلب توریست و درآمدزایی برای کشورشان را فراهم می کنند. برخی از ما حس زیباشناختی خود را از دست داده ایم و فاقد اعتماد به نفس لازم هستیم. حسن و زیبایی را تنها در نزد دیگران می بینیم. ما به جای تقلید فرهنگ و گویش دیگران باید به بچه هایمان بیاموزیم که همه ی زیبایی نزد دیگران نیست و می توانند بسیاراز زیبایی ها را از درون خود و فرهنگ خود کشف کنند. به جای تقلیدهای کورکورانه از فرهنگ و گویش دیگران باید ارزش های جهان شمولی همچون نظم و انضباط، احترام به حقوق دیگران و حفظ محیط زیست را به آنان یاد دهیم تا فردایی شاد و افتخار آمیز با داشته های فرهنگی خود داشته باشیم؛ همانگونه که دیگرانی با این داشته های خود هم شادند و هم کسب درآمد می کنند.

 

این مقاله پیش از این در روزنامه ی ندای هرمزگان روز دوشنبه ۲۳ خرداد به چاپ رسیده است.

[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 9:46 ] [ سالم توكلي ] [ ]

هر گاه سخن از جمع آوري آنتن هاي ماهواره اي مي رود ناخود آگاه ذهن را متوجه چگونگي مواجهه ي ما با تكنولوژي هاي ارتباطي مي كند.از روزگاري كه رضاخان امنيه هايش را به درون محلات مي فرستاد تا بدانند كدام خانه ها راديو موج كوتاه گوش مي كنند كه مبادا مردم صداي راديو هاي خارجي را بشنوند.و تا سال هاي ممنوعيت ويديو ابزاري كه مردم نامش را فاش نمي گفتند و با کنایه آن را دستگاه  می گفتند. دستگاه همان ويديو بود كه پنهاني و با احتياط و لاي پتو جابجا مي شد.جوان ها به خانه ي كسي مي رفتند كه ويديو داشت تا فيلم ها ي آنچناني و ترانه هاي ممنوعه گوش كنند و ببينند.تازگي ها محمد خاتمي در سخنراني گفته است: "من یادم هست وقتی در وزارت ارشاد بودیم ویدئو را ممنوع کردیم و معاونتی اختصاص دادیم تا ممیزی صورت بگیرد و با فیلم های غیر مجاز هم برخورد شد. فیلم های زیادی ضبط و سوزانده شد.

تازه آن روز ها فضای سایبری کنونی حاکم نبود ولی ما صد در صد موفق نبودیم و ویدئو راهش را به خانه ها باز کرد."

جدا از اين نحوه ي مواجهه ي حاكميت ها با تكنولوژي هاي ارتباطي براي بسياري از هم نسلان ما كه در حاشيه هاي ايران زيسته ايم و با يك فاصله ي زماني طولاني با ابزارهايي همچون راديو و تلويزيون آشنا شديم.اولين برخوردها با اين ابزارهاي جديد حاوي خاطرات شيزيني است.به ياد دارم كه كودكي بودم .در ديار ما تك و توكي خانه بودند كه تلويزين داشتند.بچه هايي كه بزرگتر از ما بودند شب ها ي تابستان كه تلويزين در حياط اين خانه ها روشن مي شد اگر به داخل خانه راهشان نمی دادند از پشت ديوار خانه سرك مي كشيدند تا تصاوير متحركي را از آن جعبه جادويي ببينند.و از ديدن آن تصاوير چه لذتي مي بردند و چه ذوق زده مي شدند.و من كه كوچكتر بودم روزي دامن خواهرم را گرفتم و با او به خانه ي همسايه رفتم كه صاحب خانه از آن سوي آب تلويزيوني آورده بود.اولين تصويري كه ديدم كه عبور اتومبيلي بود از جاده اي از پس مليون ها تصوير كه پس از آن ديدم در ذهن من مانده است.بعد ها خودمان صاحب اولين تلويزيون بزرگ سياه و سفيدي شديم كه جابجا كردنش بسيار سخت بود. شب هاي تابستان دو نفري آن را بيرون مي آوردند و هنگام خواب دوباره به داخل اتاق مي بردند.و در فصل گرما و  كوچ به نخلستان بار الاغ با خود به محل سكونت تابستانه مي برديم.و شب ها چه لذتي مي برديم از ديدن فيلم هايي كه زبانشان را نمي دانستيم.و تصوير هايي از آن فيلم ها با تصوير ي از محمد علي كلي در رينگ بوكس كه جفريزر را ناك اوت كرد و با تصويرهايي از بازي ايران و هلند در جام جهاني آرژانتين به همراه آن اولين تصوير در ذهن من تا به امروز  ماندگار شده است.

سالهاي بعدتر كه بسیاری صاحب تلويزيون شده بودند. به یاد دارم که وقتی فیلم یا ترانه ای که  دلپسند همه بود پخش می شد ما کوچکترها را می فرستادند تا همسایه ها را خبر کنیم.

آن سال ها هنوز پخش مستقيم فوتبال از صدا و سيما تابو بود.ما مرزنشينان از اين موهبت برخوردار بوديم كه مي توانستيم با زيهاي فوتبال را از فرستنده هاي كشورهاي عربي خليج فارس بگيريم.تماشايي كه در هنگام نامناسب بودن هوا چندان آسان نبود.خصوصا زمان جام جهاني فوتبال كه ما عاشقانه و با صد دل شوق پاي تلويزيون مي نشستيم.از خانه اي به خانه ي ديگر مي رفتيم .آنتن را مدام مي چرخانديم تا تصويري واضح و روشن بيابيم.و هنر نمايي ستاره هاي محبوبمان را ببينيم.كوچكتر ها را معمولا براي تغيير جهت آنتن مي فرستادند.كوچكترهايي كه جهت قطر و بحرين و كويت را نمي فهميدند.برايشان نشانه هايي قرار داده بودند.نشانه ها خانه هاي همسايه بود.برو آنتن بياور طرف خانه ي دي محمد.حالا ببر روي خانه ي دي ناصر .حالا بچرخان طرف خانه ي غانمو. 

دي ناصر سالهاست كه به ديار باقي شتافته است.دي محمد اکنون حالي نزار دارد و خانه نشین است. غانمو كه سرپرست ايتامش بود خانه اش در طرح عريض شدن كوچه و خيابان ويران شد و در جايي ديگر از شهر  برايش خانه اي ساختند .

آن محله ي قديم ديگر آن شكل و شمايل گذشته اش را ندارد.كوچه هاي تنگ و خاكي عريض و آسفالت شده است.و بلواري سبز از ميان آن مي گذرد.اين تنها محله ي قديم ما نيست كه از اين رو به آن رو شده است.جهان دگرگونه گشته است.چنان دگرگوني كه پانزده بيست سال پيش به تصور و خيال هيچكس نمي آمد.انقلاب سايبري و الكترونيكي شهر و روستا و كاخ و كوخ و دشت و بيابان را در نورديده است.ابزارهاي ارتباطي نوين كه يكي پس از ديگري پيش رويمان سبز مي شود در دسترس هر كسي از طايفه و قوم و طبقه اجتماعي قرار مي گيرد.دارا و ندار و تحصيلكرده و بازاري و حتي چوپاني كه در دشت گله هايش را مي راند. انبوهي از ديش هاي ماهواره ايي برپشت بام خانه ها ديده مي شوند. آنتن هايي كه ديگر رو به خانه ي كسي نيستند بلكه رو به آسمانند تا امواج سرگردان را به دام اندازند و تا ساكنان خانه بي هيچ دردسري صدها كانال از سراسر جهان را نظاره كنند.و اين تنها نيست موبايل هاي همه كاره در دست هر بزرگ و كودكي مليون ها پيام و تصوير را براي هم مي فرستند وچه بسيار خبر ها و تصوير ها ي ايترنتي را گرفته و دانلود مي كنند و براي هم نقل مي كنند.براستي كه دنياي انفجار اطلاعات است.ديوارها به سرعت فروريخته و پرده ها بالا رفته است.فردا معلوم نيست چه تكنولوژي ها و نرم افزارهايي بيايد كه ارتباط و پيام رساني را از اين هم ساده تر كند.

آيا در اين ميان جمع آوري آنتن هاي ماهواره اي رنج بیهوده بردن نیست. 

[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 8:28 ] [ سالم توكلي ] [ ]

شبي در جمعي بوديم كه همه فرهنگي بودند.حكايت جواني گفته شد كه گرفتار پري گشته است.شب ها به سراغش مي آيد و تنها خودش او را مي بيند و نه كس ديگر يعني از چشم همسرش هم پنهان است.يكبار هم پري بازوي جوان را گاز گرفته است.در اينجا بود كه يكي از حاضرين در تاييد گفت كه بلي از يكي از آشنايان جوان شنيده كه خودش جاي گاز گرفتگي را ديده است.همه بي تامل و چون و چرايي اين حكايت را باور كردند و پذيرفتند و آنگاه هر كس در تاييد شاهدي آورد و قصه اي گفت.كسي گفت كه مي گويند كه چون اين جوان خانه اش را بر قبرستان بنا كرده چنين مبتلا گشته است.يكي ديگر گفت ملا آورده اند و در خانه قرآن خوانده تا خانه از وجود جن پاك گردد.كسي گفت كه افاقه كرده است و جن ها بيرون رفته اند اما ديگري گفت كه كارساز نبوده است.اگر از در مخالفت بر مي آمدي همه مي گفتند كه بلي اين در قرآن هم آمده است و قرآن وجود جن را تاييد كرده است.وقتي يك جمعي كه خود همه معلمند و به كودكان علم مي آموزند به اين آساني اين عقيده خرافي را مي پذيرند و آن را از مسلمات اعتقادات ديني مي پندارند چه انتظاري از عوام الناس مي رود كه چنين قصه هايي را باور نكنند و نقل محافلشان نباشد.قصه ايي كه با يك ذهن ساده مي توان در آن چون و چرا كرد و باطل بودنش را اثباط كرد.

يك مشكل به اين برمي گردد كه ما خيلي ساده با آيات قرآن برخورد مي كنيم وبه همان معنا يا لفظ ظاهري آن بسنده مي كنيم و آن را مسلم مي پنداريم و بر اساس آن زود قضاوت مي كنيم وگاهي حكم هم صادر مي كنيم .البته ما در بسياري موارد اين چنين هستيم ودر همه ي مسائل اجتماعي سياسي و اقتصادي و ديني  صاحب نظر هستيم و آنها را تفسير مي كنيم و نظر خود را عين حقيقت مي پنداريم.

مشكل ديگر به اين برمي گردد كه بسياري از ما هنوز بيماري هاي روحي رواني را همچون بيماري هاي جسمي به رسميت نشناخته ايم.و دوست داريم كه آنها را به نيروهاي مرموز و دخالت موجودات نامريي و پنهاني نسبت دهيم.همانگونه كه در گذشته به علت نبودن امكانات بهداشتي و درماني و عدم اطلاع و آگاهي مردم به هنگام مبتلا شدن به بسياري از بيماريهاي جسمي متوسل به دعا و ملا و پير مي شده اند.بيماري هايي كه امروزه به سادگي قابل درمان يا پيشگيري هستند.در مورد بيماري هاي رواني هم همينگونه است .در گذشته ها بيش از امروز افرادي كه دچار اين بيماري ها مي شده اند به علت نبودن آگاهي و عدم وجود مراكز درماني خاص به روش هاي غير علمي با آنان برخورد مي شده است كه براي هميشه سلامت رواني خود را از دست مي داده اند. برخي از بيماري هاي جسمي با كمك  حكيمان محلي و داروهاي گياهي امكان درمان داشته اند اما در مورد بيماري هاي روحي رواني هيچ امكان درماني جز متوسل شدن به اوهام و پير و ملا براي مردم وجود نداشته است.

من خود نه كارشناس روانشناسي هستم و نه مفسر ديني كه در اين باب توضيحي دهم.اما در سايتي به مقاله اي برخوردم از قرآن پژوه و محقق برجسته عبدالعلي بازرگان كه به طور مبسوط و مفصل موضوع جن و انس در قرآن را پي گرفته بود.نكاتي قابل تامل در اين مقاله است كه به قول نويسنده مي تواند پرده هاي افسانه و خرافاتي را كه در طول  قرن ها با تبيعت از پندارها و تقليد از اوهام چشم خرد ما را بعضا پوشانده كنار بزند و روزنه اي به حقيقت بگشايد.جستجوگران حقيقت و علاقمندان علوم ديني مي توانند به اين مقاله رجوع كنند.

و در آخر حكايت شيريني است از عبدالرحمن فرامرزي روزنامه نگار بلندآوازه ي جنوبي اهل فرامرزان بستك كه دهه ها پيش سردبير روزنامه ي كيهان بود.او اين حكايت را در كتاب خاطرات خود آورده است.

مي گويد در روستاي ما سيدي بود به نام سيد ملخي كه ادعا مي كرد كه با پري در ارتباط است.البته همه ي اهالي روستا به جز خانواده ي ما و عموها بسيار به اين سيد اعتقاد داشتند و براي دعا و رفع حاجت نزدش مي آمدند.روزي سيد گفت كه قرار است با پري عروسي كند و همه ي اهالي روستا را دعوت كرده بود. در روز موعود زنان روستا عروس را كه همان پري باشد(البته رويش پوشيده بود) در حال دست زدن و شادي كردن  احاطه كرده بودند.پدرم و عموها عهد كرده بودند كه در اين روز قضيه ي پري را روشن كنند.هجوم بردند به درون جمعيت با آنكه با مقاومت مردم روبر شدند راه خود را گشودند دست پري را گرفتند و بيرونش آوردند.چادر از رويش برداشتند ديدند كه اين زني است  اهل همين محل و شوهري هم دارد كه در كويت كار مي كند.

[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 9:40 ] [ سالم توكلي ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در همه ی ابعاد اجتماعی و فرهنگی درقالب های جدی و طنز و خاطره خاصه از شهر و دیارم گاوبندی از پس روزمرگی ها نوری بیفکنیم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
امکانات وب
 bGozar.com Counter code -->